بی بلاگ

تمامی اطلاعات, خبرها و مقالات بصورت خودکار از سایت های فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده می شوند و بی بلاگ هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای آنها ندارد .
تولبار و نحوه استفاده از آن

تبلیغات

***

خیریه مهربانه

خیریه مهربانه

پست ثابت

همت 110

تبلیغات

خرید پستی جا قاشقی داخل کشوی گردان جا قاشقی خرید پستی

این محصول جهت قراردادن قاشق، چنگال، کارد و ... برای نگهداری در کشوی کابینت می باشد. در این محصول به منظور افزایش کاربری و سهولت استفاده در قسمت فوقانی بخشی با امکان چرخش 360درجه در نظر گرفته شده است.همچنین می توان از این قسمت به صورت جداگانه در هنگام سرو غذا روی میز استفاده نمود.

خرید

قیمت : 35,000 تومان



و خاصیت عید این‎ است انگار...

ناااااااب:)  
من تب زده بیمار و....
تو انگار نه انگار
لب تشنه ی دیدار و....
تو انگار نه انگار
 
دور از تو شده سنگ صبور من دل تنگ...
یک گوشه ی دیوار و....
توانگار نه انگار
 
از چشم تو افتاده ام و زیر عبورت
له میشوم این بار و....
تو انگار نه انگار
 
دل تنگی و بی هم نفسی حال خرابی ست
روی دلم آوار و....
توانگار نه انگار
 
من را به گناهی که نگاه تو در آن بود
بردند سر دار و...
تو انگار نه انگار
 
جان می کنم و محو تماشایی و هر روز...
این حادثه تکرار و....
تو انگار نه انگار
 
بی مرگ نشد لا

ناااااااب:) 
این طور زندگی کنید  
 
• «طورى کار کنید که انگار نیازى به پول ندارید،• طورى عشق بورزید که انگار هرگز آزرده خاطر نشده‌اید،• طورى شادمانی كنید که انگار هیچکس شما را نمی‌بیند،• طورى آواز بخوانید که انگار هیچکس صداى شما را نمی‌شنود،• و بالاخره طورى زندگى کنید که انگار زمین، بهشت است
Labels: Nice

این طور زندگی کنید 
 
لحظاتی حساس!!شمارش معکوس!!نماز شکسته!!حموم بزرگ!!
 
اینجا مشهد است!!خدارو شکر خواهرم خیلی خونسرده!!انگار نه انگار ساک بچه رو اوپنه انگار نه انگار قراره منو غزل سادات فراد تو آپارتمان تنها بمونیم!!تا ظهر:|
انگار نه انگار همه دارن زود می خوابن تا فردا زود بیدار شن:)))
 
صدای هواپیماها آزارم میده!!غزل داره تو هال کتاب میخونه بخابه:|
و ما همچنان عادی:)))
و ما همچنان عادی...
 
خونه حیاط نداره!!از خونه های بی حیاط متنفرم!!خونه جدید:)))
این میتونه یکم بهم دلگرم

 
دلتنگی  
ای بابا عجب روزگاریه ها میبینید؟؟؟انگار همین دیروز بود که هممون بخاطر برد مقابل لهستان ریختیم تو خیابون و بزن و بکوب تا صبح......
انگار همین هفته ی پیش بود که آقا سعيد رفت روسیه ، سفیر آب شد .
انگار همین دیروز بود که همه ی کانالارو می چرخیدیم تا یه مصاحبه ای چیزی ببینیم یا تلتکست شبکه ی 3 رو می پوکوندیم تا هرروز پخش زنده هارو چک کنیم.
انگار همین دیروز بود که ما دخترا خودمونو کشتیم تا بریم تو استادیوم ولی آخرش هم .....
انگار همین دیروز بود که 7تا قل هو

دلتنگی 
ته‌نشین اما ... بحث‌ش جداست!  
یک چیزی هم هست به اسم "به دل نشستن"عجیب جانوری است. می‌آید یک‌هو! می‌چسبد به یک چیز در زندگی آدم؛ بعد دیگر کلا خوشت می‌آید. از تمامِ کلِ همه چیزش. تاکید دوباره می‌کنم که یک‌هو، بی‌دلیل با چشم بسته. آن جان، آن "یک چیز" که می‌نشیند می‌تواند یک آهنگ باشد، یا یک فیلم و یک آدم هم که صدالبته!فقط این عجیب جانور یک خاصيت دیگر هم دارد. آهنگ را می‌شنوی، به دلت می‌نشیند، گوش می‌دهی، گوش ‌می‌دهی، گندش را درمیاوری، حالت را به هم می‌زند، از آن به بعد،

ته‌نشین اما ... بحث‌ش جداست! 
انگار ،هیچ چیز در دست های من نبود  
اگر من در جایی دیگر به دنیا می آمدم ،چه می شد؟ جنگل های آفریقا،کلبه های ساحلی ایتالیا،یک خانواده ی بودایی، ده کوره های برزیل، با پدر و مادر  زرتشت مسلکی در هند،میان کولی ها، بین بردگان سیاه پوست آفریقا،چشم بادامی های زردپوست خاور دور، خانه ی بی سرپرستان انگلیسی، خانواده ی نژادپرست آلمانی ، یک شینتوی مغولی یا سرخپوست آمریکایی،...اصلا چرا من مادام کوری نشدم؟یا ژاکلین کندی؟الیزابت تیلور زیبا ؟...انگار یک بازی بود ،انگار هیچ چیز در دستان من ن

انگار ،هیچ چیز در دست های من نبود  
خود درگیری  
کلافه ام،،،،،،،،، رفلاکس معده  هم دارم، هرچند دقایقی پیش قرص خوردم،،،،اذیتم میکنه خیلی،،،،حس این روزهای من مثل کسی هست که انگار از یک دنیای دیگه اومده به این دنیا،،، انگار دوباره به دنیا اومدم،،،، با دقت به همه چی نگاه میکنم،،، مثل بچه های کوچیک، انگار تازه دارن به بعضی محیط های خارج منزل و آدم های غیر از خانواده ، آشنا میشن،،، همه چیز برام آشناست اما انگار تو ذهنم کمرنگ شدن، انگار ده ها سال ازشون گذشته،،،،یه وقتایی گیج میزنم،،،خیلی از

خود درگیری 
حوادث زندگی  
زمانی که ننوشته ام را هنوز نتوانسته ام به زمان «نوشتن» تبدیل کنم.انگار وزنه ای سنگین در دست دارم که نمیتوانم زمین بگذارمش و قلمم را بردارم. سر در گم ام. سردرگم که البته هنوز از اتفاقاتی که در زندگی رخ میدهند، «منگ» شده ام. انگار توانایی و انگیزه حرکتم را از دست داده باشم. انگار کلمات و عبارات با چسبی سخت درون ذهنم چسبیده اند. میلیون ها کلمه برای نوشتن دارم، اما آن کلمات از آن بالا به سوی دستم نمی آیند، روی کاغذ نقش نمی بندند و جلمه نمی سازند. ان

حوادث زندگی 
نمی خواستم ناراحتت کنم ،اما…  
نمی خواستم ناراحتت کنم ، اما
انگار کردم !
با دوست داشتن ِ زیادم
با هِی ببینمت هایم
با همیشه ببخشها و
همیشه ، دلَم برایِ تو تنگ شُده هایم ..
نمی خواستم ناراحتت کنم ، اما
انگار کردم !
وقتی که با شانه هایِ بالا گرفته از تو میگفتم
وقتی که نام تو را بلند میخواندم
وقتی که در همیشه ،
هر جا
تو را به نام کوچَکت صدا میکردم
نمی خواستم ناراحتت کنم
اما انگار کردم !
وقتی که آن همه تو را
خواب دیدم ...
نمیخواستم
اما ...

افشین_صالحی

نمی خواستم ناراحتت کنم ،اما… 
عسل بخورید، انگار ورزش کرده اید:  
عسل بخورید، انگار ورزش کرده اید: ✍مطالعات و بررسی های جدید دانشمندان نشان می دهد خوردن عسل و موم آن باعث افزایش حجم عضله ها می شود.

عسل بخورید، انگار ورزش کرده اید: 
بن بست اسفند ماهی  
انگار قرار نیست من از گذشته نه چندان درخشانم عبرت بگیرم. وقتی از جایی رد می شوی و پایت به سنگی، چاله ای، آجری و ... گیر می کند و زمین می خوری، دفعه دیگر که گذرت از آن مسیر افتاد بیشتر دقت می کنی تا این بار زمین نخوری. اما من انگار شرطی شده ام که اگر گاه گداری مسیرم از مسیر قبلی گذشت باز هم پایم به آن ستگ یا تگه آجر بخورد یا باز توی همان چاله بیفتم.
حالم خوب نیست. از زمین و زمان گله دارم. از این حسم متنفرم. انگار اسفند ماه اصلا برایم آمد ندارد ... اَه ...

بن بست اسفند ماهی 
که بی تو تمام چاه ها خشکیده اند...  
 انگار
 چیزی مرا دل تنگ تو می کند...
 هر چه هست از چشمان عباس می آید...
 تا یاد کهف العباس می کنم؛
 انگار کسی در گوشم نجوا می کند:
 حیدر
 حیدر
 حیدر...
 و
 این نجوا شور می گیرد...
 مستم می کند
 و
 قطره قطره از چشمانم می بارد...
 +به یاد اربعین بی خواب شده ام...

که بی تو تمام چاه ها خشکیده اند... 
ابن روزها که می گذرد(5)...  
خوبیش این است که این شب ها طوریست که می شود تمام بغض های روز را نگهداری و جایش لبخند تحویل بدهی و انگار نه انگار بمانی تا نیمه های شب... آن وقت سرت را بگذاری که «یا مولاتی یا فاطمه اغیثینی...» همه اش خالی می شود!نمی دانم اما نگرانیم این است که حکما با این اوضاع آدم ها من چقدر باید بیچاره باشم  اگر تو یکی از این شب ها شما از آتش دنیا نجاتمان ندهید و برای همیشه راهیمان نکنید...

ابن روزها که می گذرد(5)... 
 
گاهی برخی "فقط خدا" گفتنها، آنقدرها هم برای خدا نیست!یکجوری میخواهند دق دلی دربیاورند! یا انگار میخواهند به آدم متلک بیاندازند، از خدا خرج میکنند!انگار که میخواهند از تشکر کردن فرار کنند! تشکر از تویی که به او لطفی کرده ای!حالا توی چشمانت زل میزنند و میگویند: تو که کاره ای نبودی! فقط خدا کارم را راه انداخت!
#فقط_خدا
#فقط_برای_خدا

 
باز باید تا صبح یخ بغل کنم  
امروز هم مثل پارسال شد رفتم کوه کلی گزنه چیدم، دستام تا آرنج طوری شدن که انگار هزارتا زنبور نیش زده، نوک انگشتمم طوری باد کرده که انگار یه عروس سر سفره عقد تو مراسم عسل تو حلق با انگشت، گاز گرفتش، حسابی باد کرده، الان قالب یخ انداختم تو کیسه فریزر گرفتم تو دستام

باز باید تا صبح یخ بغل کنم 
احتضار انسانیت  
انگار در این شهر، نمک اشک کودکان، دل را نمی سوزاند رگ غیرت آدمها با دیدن چهره غمگین مادران دست فروش به جوش نمی آید دیگر دستها به گرفتن دست نیازمندان عادت ندارند و میله های زندان، دیوارهای فراموشی اند انگار در این شهر، بنی آدم اعضای یک پیکر نیستند انسانیت به سختی نفس می کشد خداکند که نفسهای احتضار نباشد

احتضار انسانیت 
شب آخر  
شب آخر این شبای خوابگاهیه... با وجود تمام بیزاری از کل این وضعیت ولی دلم یه چیزیش شده انگار...حس میکنم بعد این همه زندگی عجیب غریب  ۳ ماه تو خونه بودن برام مایه تعجب بشههیچ وقت مهمی نبودی!عکستو بعد سالیان میبینم، مشخصه که خیلی بزرگ شدی ولی وقتی با دقت نگاهت میکنم حس میکنم بزرگ شدنت اصلا برام عجیب نیست. انگار من شاهد تمام روزای بزرگ شدنت بودم پیشت بودمبدون اینکه اصلا دیده باشمت یا حتی  یادت باشم :|این هم یکی از همون خاصيت هاس لابد!پ.ن: همیشه ا

شب آخر 
دوست ندارم  
دوست ندارم از غصه و غم بنویسم اما ...........
دوست ندارم از تاریکی بنویسم اما ................
دوست ندارم از خاطر بروم در این وا نفسا اما چه کنم؟
انگار هرچه از غم فرار میکنم زنجیر محکم تری بر گردنم اویخته
انگار شیطان قسم خورده بر سر راهم استوار بماند..........
اما من آهنینم. آهنین. آهنین
چون خدا پشت من است و من پشت خدا

دوست ندارم 
انگار هوایی شدی و میگی من آدمتم  
همه چی خوب پیش میره جدیدا و امروز کلا دارم لشی میگردم و خوشحالم و رفتارمم کمی عوض شده :دی
میخوام بیشتر از همیشه گیم بزنم و هیپ هاپ گوش کنم و خیلی دوست دارم این حس رو و یه چیز که حس شوخ طبعیم بیشتر از بقیه موقع ها گل کرده و این قضیه باحالترم میکنه.
احتمالا تا دو ماه دیگه احتمالا یه موزیک میدم بیرون و همونطور که گفتم آماتور نمیرم جلو
همینطور که دارم این مطلبو مینویسم ونتونز - بریک دِ اورز رو گوش میکنم و چقد میتونم با این میوزیک حس بگیرم.
درضمن ازفر

انگار هوایی شدی و میگی من آدمتم 
بعضی اسم ها  
بعضی اسم ها اصلا می آیند تا در زندگیت خاص باشند...از یک جا به بعد هی تکرار میشوند...

شاید هم تو فکر میکنی تکرار میشوند(؟)
اما بی شک خاصند!
بعد از یک آدم که خاص میشود و اسمش هم خاص میشود هرکس که بیاید و اسم او را داشته باشد در دلت میپرسی تو هم "فلانی" هستی؟!
بعد میگویی نه!
این فلانی که به آن فلانی ربط ندارد ...
اما وقتی کمی گذشت او هم خاص میشود و ...
اصلا انگار بعضی اسم ها از بدو سرشتن خاکت برایت مقدر شده اند!
 انگار در سرنوشتند!
که هر بار بیایند دست روی گ

بعضی اسم ها 
کوتاهانه: صدای باد با تو سخن می گوید انگار...  
آری، آمده بودم و اکنون، سرگردانی بودم که سرگردانی نمی دانست. نه، سرگردانی نمی دانستم و سر بر نگردانم از راهی که آمده بودم، جز آنجا که ماندم و نرفتم. جلوتر نمی روی؟ بنگر و بنگر. ره پیمای شب را این چنین نباید دید. چه شد؟ جز ساییده شدن در سایه های ظلمت آن اجبار ظالمانه؟ که این اجبار انگار تو را نگه داشت و نرفتی. به پای خود آمدن و این پا، باید حال برود تا جاهایی که دور است و انگار از دیده نهان است در این شب تار. کجا مقصد خواهد بود؟ کجا توان آسود اندکی؟

کوتاهانه: صدای باد با تو سخن می گوید انگار... 
درصد وفای آدما!  
الان توی تلگرام یه داستانک خوندم دقیقا شرح حال اکثریت آدما بود تا وقتی باهات خوبن بهت محبت میکنن بهت عشق میدن براشون اهمیت داری که بهت نیاز دارن ولی خدا نکنه بهت بی نیاز شن انگار نه انگار هستی اصلا جوری رفتار میکنن انگار اصلا نبودی نیستی و بعدا هم قرار نیست باشی :| کاش امسال روی خودمون کار کنیم تا به همه دنیای اطراف مون و آدم ها فارغ از نیاز توجه کنیم و دوست ‌شون داشته باشیم :) به همه لبخند بزنیم حتی اگه به قیمت این باشه که بگن یارو دیوانه است ی

درصد وفای آدما! 
نوای بندگی  
حالم جوریست ک دنیا رو نمیخام مادیاتش نمیخام تو حال خود نیسم دلم هیچ نمیخاد انگار تا خدا راهی نیس میترسم از شبی ک دیگر صبح رو نبینم میترسم از وقتی ک دیگه فرصتی برا جبران نداشته باشم سخته وقتی حسی داشته باشی نفهمیه از چیه نمیدونم چم شده من ک اینقد ب بندهای خدا وابسته بودم ب خدا امید نداشتم حالا انگار بندهاش برام اندازه مورچه شدن الان انگار تو چاهی افتادم ک هیچکس ب دادم نمیرسه انگار خدا منتظر من نشسته تا فقط یبار صداش بزنم بهش بگم ک چقد بهش اح

نوای بندگی 
آن 'عدمِ' دوست داشتنی ...  
به دنیا که آمد مجنون وار گریه میکرد! آن قدر که انگار لیلی اش را در "عدم" جا گذاشته باشد! انگار صدایش را بلند میکرد که لیلی بفهمد ! او متعلق به این جا نیست! خودخواهانه او را از عدم جدا کردند. جهتِ ارضایِ هوسِ مالکیت ...
برف ها محرمِ  دردش شدند ... دانه دانه معشوقش ...
گفتند : " قدمش خیر و پربرکت است انشالله!! "
درِ گوشش اذان گفتند !!
و او دیگر باید 'باشد' ...
حتی اگر گاهی زیادی !

آن 'عدمِ' دوست داشتنی ... 
متن آهنگ انگار نه انگار از آلبوم عشق همیشگی امین حبیبی  
متن آهنگ امین حبیبی انگار نه انگار
 
سر تو انداختی پایین راه تو کشیدی و می ریانگار نه انگار، که یه روز می گفتی بی من می میریداری ازم دور می شی و نگاهمم نمی کنیاین دفعه راس راسی داری می ری و ترکم می کنینرو ، نرونمی تونم بی تو دووم بیارمنرو ، نروکه بی تو من سیاه روزگارمنرو ، نرونمی تونم بی تو دووم بیارمنرو ، نروکه بی تو من سیاه روزگارمقول و قرارمون چی شد؟ رویای عاشقونموناون همه عطر عشقی که پیچیده بود تو خونموناون همه حرف های قشنگ که واسه ی

متن آهنگ انگار نه انگار از آلبوم عشق همیشگی امین حبیبی 
خوابم نمیبره  
از این پهلو به اون پهلو بستن چشمام تلاش واسه خواب اما انگار نه انگار بلند میشم روی تختم میشینم ،چراغ خواب روشن میکنم ،از پنجره اتاق  که درست قسمت دیوار بالایی تختم قرار داره کم کم روشن شدن و صبح و شروع روز جدید حس میشه .بهتره منم کتاب بخونم حالا که خوابم نمیبره.  جیرجیرک هنوز هستش صداش میشنوم

خوابم نمیبره 
یه تنبلی مزمن  
حالا که تو تاریکی ساعت نزدیک پنج صبح دراز کشیدم دارم کم کم به این نتیجه میرسم که متاسفانه متروکه شدن این وبلاگ قریب الوقوعه! انگار اصلا دلیل رو پا بودن اینجا ترجمه بود چون از وقتی به خاطر ترجمه لپ تاپ دست نمیگیرم اینجا رو هم سپردم به امان خدا!کلا من اخلاقم اینجوریه... بیشتر کارام نصفه کاره بوده... یادگیری زبانم... درسم... برنامه ریزی هام... مطالعاتم و انگار درست بشو هم نیستم!!!چشمام می سوزه و حوصله تاسف خوردن برای خودمم ندارم

یه تنبلی مزمن 
امید واهی!  
تا حالا شده
 یه ادمی رو در نظر بگیری که یسری ویژگی های اخلاقی مزخرف داره که تو رو متنفر میکنه ... و تو مجبوری باهاش بسازی به هر جهت ... 
یه مدت میگذره هم تو سعی میکنی باهاش کنار بیای
و هم حس میکنی این ادم انگار داره تغییر میکنه و انگار داره ادم میشه! 
دوباره یه مدت میگذره
حس مثبت پیدا میکنی نسبت به این ادم که نه انگاری این ادم داره اخلاقای گندشو عوض میکنه و تو هم سعی میکنی خوب باشی باهاش...
.
.
.
 اما دقیقااا 
یجایی که باهاش اوکی میشی و میری بزرگترین ل

امید واهی! 
تخلیه ی فکار  
فکرم خیلی مشغوله. میخوام هر چیزی که توش هست رو بریزم بیرون. انگار هنوز راه درست رو نتونستم پیدا کنم. انگار هنوز دارم نقش بازی می کنم. انگار هنوز به این نرسیدم که خدا هست، دین اسلام حق هست و باید از اهل بیت پیروی کرد. انگار دارم تظاهر می کنم. راهش رو هم نمی دونم، یا شایدم میدونم و نمیخوام و فرصتش رو ندارم که برم دنبالش. میگم ولش کن. اینکه چرا! چونکه درگیر دنیا شدم. هدفم و بزرگترین هدفم این شده که روزی برم آمریکا. برم اونجا دنبال علم و دانش، علم و دان

تخلیه ی فکار 
چرا همچی عجیبه؟  
یه حالیم این روزا.....یه حال عجیب.....انگار که دارم زندگی کردن خودمو از صفحه ی تلوزیون به عنوان یه سریال میبینم.....سریال زندگی خودم.....اینکه هر روز صبح پامیشم و در طول روز چیکار میکنم تا شب.....چی میخونم...چی میبینم....به کیا محبت میکنم....حرص کی و چی رو میزنم....کجاها میرم....چیا میگم.....حسرت چیا رو میخورم و تو چه خاطراتی غرق میشم....گریه میکنم....سبک میشم.....میرم روضه و مسجد....درس میخونم....میرم امام زاده....یه حال عجیبیه دیدن سریال زندگی خودم.....نه میشه گفت حال

چرا همچی عجیبه؟ 
یه روز عالی با عشقم :|  
نمیدونی اون لحظه که بعد چندماه دیدمت دلم چجوری لرزید چه حسی بود وقتی نزدیکت شدم و توهم انگار منو شناختی و چندقدم اومدی طرف من نمیدونی چه قدر دلم آروم شد وقتی دستامو گذاشتم دوطرف سرت و پیشونیتو بوسیدم....لذت میبردم از بازی کردن با کوهات...بارها بارها بوسیدمت...اگه میزاشتن همونجا میخوابیدم و ازت جدا نمیشدم واقعا انگار تو یه هدیه از خدا بودی برام درست مثل اسمت...کاش همیشه میتونستم کنارت باشم و نوازشت کنم و باهات حرف بزنم و تو فقط گوش کنی....وا

یه روز عالی با عشقم :| 
باور به تقدیر..  
به زندگی نگاه که می کنی انگار اتفاق ها معنی دارد..تنها چیزی که از گذشته مانده برای ذهن مفلوک بشر همین خاطرات و درس هاست ..
اینکه چه شد که اینگونه شد ..
تقدیر را خیلی ها باور ندارد .. می گویند فقط انسان است و بس.
من اما تو گوشی ها زندگی رو وقتی خودمو به حواب زده بودم یادم نمبره ..
اصن وقتی این جوری نگاه می کنی انگار کل دنیا داره بهت پیام میده ..
درد و رنج ها میشن همین پیاما ..
اینکه باید بری ...
باید برسی .
یا علی

باور به تقدیر.. 
این قبوله؟  
یه چیزی که هست اینه کهمن قول دادم امشب پست بزارمحالا هی دارم به خودم فشار میارم که راجع به یه چیزی بنویسمولی نمیشهیعنی میدونیوقتی تو شرایطی باشم که تمرکز می کنم برای انجام یه کار انگار مغزم قفل میشه حالا این دقیقا مثل کی می مونه؟مثل وقتی می خوام مثلا یه لباس بخرمتا روز قبلش که نمی خواستم بخرم به نظرم کل لباسای پشت ویترین خوشگل بودن ولی الان یهو هیچ کدوم خوب نیستنیه جورایی حس می کنم بعضی حرفا خودشون میاد نباید هی فکر کنی انگار وقتی آد

این قبوله؟ 
Bloody hell  
چند وقته چیزی نمینویسم البته معمولا خوب میشم.. ولی الان میترسم.. البته همیشه میترسیدم از این که یه روز بیدار شم و ببینم توانایی نوشتنم شده خاطره  نویسی. اون روز باید چیکار کنم؟ خودم رو بکشم ؟یا برم یه جایی و این چهریه اشفته رو به هیچکس نشون ندم! .دارم سعی میکنم کتاب بخونم کافکارو از تو قفسه اوردم بیرون و اون داستان کوتاه هایی رو که نخوندم رو میخونم اما، انگار نه انگار یه روزی چیزی مینوشتم الان کاملا درک میکنم بقیه رو وقتی انشا هم نمیتونن بنو

Bloody hell 
خوشم اومد  
تلگرام...اصلاً همه چیز از این تلگرامِ لعنتی شروع شدرویمان را به هم باز کرد...اراده کنی بلاک میشوداراده کنی از گروه حذفش میکنیفاجعه تر از همه اش این است که میتوانی حرفی را که زدی ویرایش کنی...یعنی همه چیزمان روی هواستیعنی تخته کنید درِ رابطه ها راسالها کسی را با چنگ و دندان نگه داشتی و با اشاره ی انگشت از همه جا مَحوَت میکندبا یک اشاره،میزند زیرِ تمامِ حرفهایشما میمانیم و صفحه ای که هرچه حرف دلمان است و ارسال میکنیم،برمیگردد به خودمان...مشکلِ م

خوشم اومد 
مثل مار...آرام و بی خبر  
دیر گاهی بود که بحران پوچی دستش را بر گریبانم نگذاشته
بود
نه اینکه به غایت معنا رسیده باشم ...نه
انگار که سریده باشی در حوض پوچی و یک جور غوطه وری در
عرصهء بی فکری را تجربه کنی....
نه شعار هایم شعور شده بودند و نه شعورم رنگ شعار گرفته
بود... هیچکدام...
فقط هر دو دست در دست هم عرصه را خالی کرده بودند...
انگار که دیگر فکری نداشته باشی
انگار که دیگر نباشی
انگار که یک جورِ ناجوری در این مدت،کس دیگری در جلدت
راه رفته...قدم زده و معاشرت کرده باشد...
انگار...
ما

مثل مار...آرام و بی خبر 
آرزو  
انگار نه انگار که تا همین دیروز، یا حتی همین قبل از ظهر امروز... آرزویم این بود که تا قبل از عيد، به روزرسانی خفنی که برای اولین اپ‌مان آماده کرده بودم، تمام شود و قبل از این که بازار کرکره هایش را بکشد پایین بگذارم آن جا :-|
به محض این که آرزویم برآورده شد، یک لحظه احساس تهی بودن کردم :-| فکر کردم خب پس چرا این طور نیست؟ چرا آن طور نیست؟ چرا این نشد؟ 
دوستی داشتم قدیم تر ها همیشه می گفت: کاش آن قدر لیاقت داشته باشیم که بعد از برآورده شدن آرزوهایمان

آرزو 
بازم از پای در انداخته ای یعنی چه؟  
شده ام شبیه خانم معلم 60 ساله ای که دکتر و مهندس شدن شاگردان ِ کلاس اولیش را میبیند و بین ِ حس ِ لزج ِ رشک و افتخار میماند ! یک عمر است در قهرمان بودنش مانده اما ، ...نه بیشتر از قهرمان ِ اجاره نشین ِ فرسوده ی ِ  کلاس اولی ها بودن! 
شده ام شبیه  مادر ِ زمینگیری که نشسته و خنده ی نوه نتیجه ها را نگاه می کند و میداند که ساعت که بشود 9 ،دوباره اوست و خانه ی خالی و درودیوارهایی که مرگش را روزشماری می کنند ...
شبیه چرخ و فلک ِ کوچک ِ عاقای ِ چرخو فلکی ِ گوشه ی

بازم از پای در انداخته ای یعنی چه؟ 
بهارک جان  
تهی تر از همیشه،
پنجره ایی از گرد و غبار
کوله ای پر از شن های بیابان
خانه ایی از خاطرات پژمرده
انگار از نسل روشنی های شب
افسوس که،
فروغ سایه های کاج در درخشش ماه نیستم!
انگار فصل ما نیستی ای «بهارک جان»
که نمی دانی،
دلتنگی انس غریبی دارد با پاییزی که در بهار رخم را زرد کرد!
امشب،
بر جاده شب عاشقان پیدا نبودی!
ندیدن انگار حصار بلند دیدارست....
زمان در کلبه من،
فصل باد و باز هم باد!
انگار دستانم را بسته اند به پنجره های آتشکده یزد
بر آخرین پله کوره ه

بهارک جان 
hev nuh  
بهمن ماه سال ۹۱ از بیماری رهایی یافتم.باورم نمی شد این بهبودی را .با خود می اندیشیدم مردن در انتظارم است و حتمی است.همسر برادرم لطف کرد و مرا به نزد خانم دکتر محزونی (طب سوزنی)برد و این در حالی بود که منتظر بودم آزمایش هم بشوم.تا روز شروع آزمایش یه خانم ملکی ماساژور هم مثل نون و پنیر ماساژم میداد.بناگهانی ستاره ای بدرخشید و آسمان زندگیم را نورانی کرد.بناگاه رستم.(بله رها شدم)انگار بند هایی از پاهایم باز شده باشد و همانند بادکنک به هوا رفته باشم.

hev nuh 
دوستانی دارم که  
دوستانی دارم که وقتی می‌روند مجلس، باید از ساعتی قبل نیروی انتظامی مراقبشان باشد که دست گل به آب ندهند،
   کسانی که آن دوروبر رد می‌شوند، ناسزا تقدیمشان می‌کنند که چرا خیابان را شلوغ کرده‌اند،
   بهانه‌ی مسخره شدن دست آنی می‌دهند که نباید بدهند،
   نماینده‌ی مجلس هم که...، انگار نه انگار؛ اصلا آدم حسابشان نمی‌کند.


دوستانی دارم که وقتی می‌روند مجلس، از همان ابتدا مورد احترام هستند،
   هیچ‌کس نمی‌فهمد کی می‌روند و کی می‌آیند،
   رو

دوستانی دارم که 
تجدید میثاق  
  همیشه از کنارش می گذرم. حتی این روزهای سرد و زمهریر زمستان که نفس های آخر را می کشد و حالا  انگار خواسته با این برف و باران این روزها زهر چشم بگیرد. این اواخر دوست داشتم کنارش بایستم به شاخه های باریک و بلند و نحیف اش دست بکشم و چیزی در گوشش بخوانم اما ترسیدم بی موقع از خواب زمستانی بیدارش کرده باشم.
  اما امروز صبح از دیدنش ذوق زده شدم. نزدیکتر که رفتم انگار روی تمام گیسوانش پروانه نشسته بود. هزار هزار پروانه ی سبز رنگی که با بال های کوچک شان

تجدید میثاق 
بایسته ای چنان که تپیدن برای دل  
نا آرومم و پریشون. انگار که خودمو گم کردم؛ چیزی شدم که نیستم. جوریم که نمیخوام باشم. انگار اصلا خودم نیستم. این آرامش رو کجا باید دنبالش باشم؟ کجارو اشتباه میرم؟ کدوم مسیرو باید برم؟ سخته. نمیدونم چی میخوام، چیکار میخوام بکنم، دوس دارم کجا باشم. هیچی نمیدونم سرم پر از سوال بی جوابه. دلم میخواد تنها باشم اینو خوب میدونم، این تقریبا احساسی که همیشه وجود داشته، حس های دیگه اومدن و رفتن ولی این همیشه بوده. هنوزم هست. زندگیامون همه ش اجبار برقراری

بایسته ای چنان که تپیدن برای دل 
از بس مهربونی، پررو شدم من!  
به جایی
نمی رسم اگر
راضی نباشی
مادر ...

+ شدیداً احساس میکنم اگه کارم لنگه به خاطر مادرمه. هر وقت هم میگم ناراحتی و دلت شکسته و راضی نیستی ازم، میگه نه! اما من شک ندارم که یه چیزی هست، چون خودمو خوب میشناسم... !
++ بنده
را گستاخ میسازد حضور دائمی / مرحمت
کن گاه گاه از خویش غافل کن مرا (صائب)

از بس مهربونی، پررو شدم من! 
  

فروشگاه

لینک عضویت در کانال تلگرام

عضویت در گروه تلگرام جوک کلیپ عکس


کانال تلگرام

جدیدترین مطالب

خرید مستقیم فرش از کارخانه !!
تفاوت قیمت با فروشگاه های سطح شهر 30 الی 50%