بی بلاگ

تمامی اطلاعات, خبرها و مقالات بصورت خودکار از سایت های فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده می شوند و بی بلاگ هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای آنها ندارد .
تولبار و نحوه استفاده از آن

تبلیغات

***

خیریه مهربانه

خیریه مهربانه

پست ثابت

همت 110

تبلیغات

همت 110


لینک های خاله ها

من میدونم  
در میزنه و با کوله باری از مدادرنگی و پاستیل و دفتر نقاشی ... میاد داخل اتاق من.
تانیا:خاله ...بیا نقاشی بکش ی ی ی ی ی م م م ...
من:نه٬الان درس دارم.
تانیا:خاله ه ه ه ه ه .بیا ا ا ا ا ا ا ا ا ا
من:الان درس دارم.
{دوباره سرمو میکنم تو لپ تاپم و غرق افکار گره خوردم میشم}
تانیا:خاله؟
من:بله.
تانیا:من میدونم که شما درس نمیخونی.
من :|
++ای کاش به سادگی یه بچه میشد غرق بودن یه ادمو دید و دستش رو گرفت و کشید بیرون.

من میدونم 
سیما خاله جونم  
مرجان خانوم یه خاله داره عاشقشه که اسمش  سیماست سیما طهماسبی وفا
اگه سرچ کنید میفهمید چرا دیونه وار عاشقشم
اونقدر که توی آیه ی 29سوره ی فتح اومده 
ورضوانن وسیماهم!
راستی نگفتم من رو تو خونه رضوانه صدام میکنن که در آینده میگم بهتون
من بچه که بودم بهش میگفتم
مامان خاله چون مثل مامانی جونم دوسش دارم
سیما خاله جونم دوست دارم

سیما خاله جونم 
پست عجله ای  
بسم الله النور
ممنون از همه دوستانی که این همه اظهار لطف داشتن و تبریک گفتن.
تشکر میکنم از همه.
راستی کاش یک پیشنهاد به دولت و مجلس میدادیم که در ادامه مرخصی زایمانهايی که به مادر و پدر بچه داده شده،یک مرخصی زایمانی هم به خاله بدهند!!!
من شدیدا مرخصی زایمان لازم شدم!
به خدا خوابم میاد.
رفتن به سر کار با این خواب خیلی سخته.
نی نی هنوز بلد نیست مکیدن رو.
پروژه ای داریم باهاش.
خوابم میاد.خیلیییی
وای نی نی صداش دراومد.
شنیدین؟
میگه: خاله بدو بیا.
چشممم

پست عجله ای 
خاله بازی  
عید دیدنی عین خاله بازی شده.هر جا میری همه رو میبینی با جدیت تمام هم سالنو مبارکی میگی. انقد تو این چند روز قیافه فک و فامیل دیدم دارم بالا میارم. بعد جرات داری یه جا بری جای مشابه رو نری. همه هم شام و نهار دعوت میکنن. دهنم سرویس شد . بسه دیگه

خاله بازی 
یک روز کارگری  
چند وقت پیش رفته بودم پیش شوهر خاله ام تو کارخونشون کارگری کنم ولی خوشم نیومده بود، اما این اواخر که پسر خاله ام میخواست بره اونجا کار کنه منم علاقه ای بهش پیدا کردم که البته زود گذر بود، خلاصه پریروز به خاطر استرس روز کاری ساعت تقریبا 4 شب خوابیدم و دیروز ساعت تقریبا 7 از خواب بیدار شدم ، نمازمو خوندم و شوهر خاله ام اومد سراغمون با ماشین بردمون کارخونه، اونجا با پسر خاله ام راحت کار میکردیم که تقریبا ساعت 5 من دیگه خسته شدم و از پسر خاله ام خوا

یک روز کارگری 
خال هه باس و چایخانه که ی  
سه رده شت خال هه باس و چایخانه که ی (قاوه خا نه ی خال هه باسی)له سه رده شتی که وه ده ر ده که وی ، پاش دو سی کیلو متر ، به ده ستی راسته وه قاوه خانه یه کی بچکولانه له سه رجاده ،  نیزیک گوند ی : باسکه دو ،ده بینی  که بیره وریکی زور ی بوو دانیشتوانی شاری سه رده شت و گونده کانی ده ورو به ری  هه یه ،ناوی ئه و قا وه خانه به نا وی خا وه نه که ی خاله باس نیو بانگی ده رکردوه .قاوه خانه ی خاله باسی یان قا وه خانه ی هه باس شه ش قامکی.رابردوی ئه و چای خانه  ده

خال هه باس و چایخانه که ی 
فصل تازه ...  
شوهر خاله‌ام چندان با پدرم میانه‌ی خوبی نداشت. پدرم هم همینطور. با همه‌ی این‌ها پدرم اهل بریدن رابطه‌هاي فامیلی نبود. اما شوهرخاله‌ام یک روز این کار را کرد. سال‌ها دختر‌خالهها و پسرخالههايم را ندیدم. خانه‌هايمان خیلی از هم دور بود. مادرم هم خواهرش را فقط در ختم‌ها و عروسی‌ها می‌دید. یک شب در نهايت ناباوری شوهرخاله‌‌ی چهل ساله‌ام خوابید و صبحش دیگر بیدار نشد. خاله‌ام با چهار بچه بیوه شد و دردسرهاي زیادی را از سر گذراند. اما بعد فص

فصل تازه ... 
ببخشید خانم...  
مدتی  است که شوهرخاله ام بیمار هست. بیماری  ای که خیلی آروم، گرفتارش کرده. بیماری خوش خیمی هم نیست. وقتی که رفتم ولایت قصد دیدارش رو کردم. یک فرصت تقریبا یک ساعته پیدا کرده و با همسر جان و دختری به عیادتشون رفتیم. مدتها بود که به منزل خاله جان نرفته بودم. یک خانه ی قدیمی که در اصل به مادربزرگ فقیدم تعلق داشته و سالهاست که خاله اونجا زندگی میکنند. پا که اونجا گذاشتیم دلم گرفت. هم از تغییر سبک اون خونه قدیمی که کم کم همه چیزش عوض شده، هم از همه

ببخشید خانم... 
روز خاله  
چرا روز بزرگداشت مقام خاله نداریم خب؟! :)این همه توصیه دینی(حالا دوتا مورد بیشتر ندیدما! در حد همون دو مورد)، چرا از مقام خاله ها تقدیر نمی کنند؟اصلاً چرا یک نمونه خاله بودن خوب گزارش نشده، درباره خاله هاي ائمه معصومین(علیهم السلام)، هیچ چیزی نیامده؟ اما درباره عمه ها شده؟!(حداقل سه مورد خیلی خوب: حضرت زینب کبری(سلام الله علیها)، حضرت معصومه(سلام الله علیها)، حضرت حکیمه خاتون(سلام الله علیها) خواهر امام هادی (علیه السلام) و عمه امام حسن عسگری(ع

روز خاله 
دریل  
دریل اینا خیلی خرافاتی هستن و به چشم شور و اینجور چیزا خیلی اعتقاد دارن. البته مامان منم اینجوری هست ولی نه انقد شدید. مثلا یکی از من تعریف کنه مامان اسپندو میکنه تو حلق من. اما تا یه حدی. خانم دریل اینا اما به کسی رحم نمی کنن. به نزدیکترین کساشونم شک دارن. 
چند روز بعد از عمل پای مامان دریل، بردنش خونه ی دریل و شوهرش که اونجا ازش مراقبت کنن. منم توی این ماجرای عمل خیلی با دریل خوب رفتار کردم و همش حال مامانشو می پرسیدم. وقتی هم رفتیم بیمارستان

دریل 
همیشه از اینکه هلیا قراره خاله ای مثِ شیما داشته باشه خوشحال بودم...:-\  
+میدونی وقتی تخصص کودکان گرفتم میخوام چیکار کنم؟
-چیکار؟
+ ی عکس از بچه ت میگیرم ، از اینایی که میگن «هیسسسس!» میزنم تو مطب م!
-:-\ 
+بعد لطفا بچه ت همیشه مریض باشه که بیاریش پیش من!
-:-\ 
....
همیشه خیلی خوشحال بودم از اینکه شیما قراره تنها خاله ی دخترم باشه تا اینکه تازه فهمیدم چه اهداف شومی تو‌ سرش داره! الهی بمیرم برا بچه م!:-\  اگه به من بره که برا هر دندونی که میخواد بیرون بیاد قراره مریض باشه تااااااا همیشه! خخخخ

همیشه از اینکه هلیا قراره خاله ای مثِ شیما داشته باشه خوشحال بودم...:-\ 
خرده آیین های ازدواج  
دور و بر ما پر از باورهاي جادوییه که تحت عنوان رسم همچنان با قوت اجرا می شه. دیروز با خاله ام رفتیم که پارچه لباس عروسیم رو بخریم، بالاخره پارچه ای رو که می خواستم انتخاب کردیم. آقای فروشنده پارچه رو اندازه گرفت و قیچی رو آورد بالا که یهو دیدم خالم با هول و استرس به فروشنده گفت آقا وایسا، صبر کن، صبر کن بعد دور خودش و مغازه چشم می چرخوند، بهش گفتم خاله دنبال چی می گردی؟ گفت قرآن!، تو قرآن همراهت نداری؟ گفتم دارم، وقتی داشتیم می اومدیم مامان یه ق

خرده آیین های ازدواج 
زن پسر دایی  
زن پسرداییم بالای اینستاگرامش نوشته: let lost in loveبعد پایین ترش نوشته: PhD candidateآخه یکی نیست بگه دوست عزیز شما برو یه کم گرامرتو قوی کن که ننویسی let lost بعد برا پی اچ دی اقدام کن. ایش!البته چون این روزا بسیااار احتمال می دم که فامیلا این وبلاگو پیدا کنن از همینجا سلام می کنم به زن پسر داییم و بهش می گم عزیزم، درسته ما تاحالا همو از نزدیک ندیدیم ولی خوبه بدونی که من عادتمه هی از اینو اون می نویسم و اتفاقا یه همچین سوتی هايی رو می نویسم چون جالبتره. مثلا

زن پسر دایی 
نقاشی درسا کوچولو  
 
 
شما هم میتونید نقاشی هاي خوشگلتون رو برای ما بفرستید تا به نام و عکس خودتون توی سایت و کانال خاله باران بذاریم.
با ما از طریق ادمین هاي کانال خاله باران (قصه‌ شعر شادی ) در ارتباط باشید.
لينک کانال ما 
 
 
www.khalehbaran.com

نقاشی درسا کوچولو 
دوران مهد کودک  
کار هر روز من در مهد شده بود دعوا و بزن بزن!! بچه ی غد و زورگویی بودم.
حسین، عرفان و محمدجواد دشمنان اصلی من بودند.
عرفان سر دسته ی گروه بود و در گروه دخترانه ی من نفوذ داشت، دختر خاله اش مدام گزارشات حمله ی ما را برای آنها میبرد، وقتی فهمیدم او به اصطلاح جاسوس است، او را از گروه بیرون کردم و او هم هر روز تک و تنها یک گوشه می نشست و با حسرت به من و پسرخاله اش عرفان نگاه می کرد.
من هر روز بعد از مهد، می رفتم کوچه و با بچه ها بازی می کردیم، پسرها فوتبال

دوران مهد کودک 
یادداشت 84، خوشال باش..  
+ این چیه؟ 
-گیره ی کاغذ، ببین اینجوری کاغذارو کنار هم نگه میداره
+ از کجا آوردی؟
- دوستم بهم داده 
+ چه دوست خوبیه... اسمش چیه؟
- اسم کی؟ دوستم؟:).. صبا
+ صبا؟
- خاله صبا
+ آره خاله صبا..چه شکلیه؟
- چه شکلی؟! مث بقیه دخترا..مث من... 
+ خوشگله 
- :o
(امیررضا در حال کنجکاوی کودکانه)
+این چیه؟
- کدوم؟
+ همین که شبیه مینیونه؟
- مینیون؟ مینیون چیه آخه؟ :)
+ همون که میوه میخوره، زرده، گرده... اینجوری میخنده( یه شکلک مسخره درمیاره) ، شبیه ماکارونیه..
- ای مسخره! 
کاش میشد

یادداشت 84، خوشال باش.. 
خطر لو رفتن داستان  
امروز بعد از سونو و ازمایش غربالگری، دیگه تصمیم گرفتیم به مادرهمسر بگیم که دیگه ممکن بود دیرتر ازین بشه دلخور بشن خدای نکرده.
همسرجان عقیده داشتند که زودتر و زودتر به پسرک بگیم، و دلیلشون هم این بود که خدای نکرده پرشی، لگدی چیزی نثارمان نکنه.
امروز بعد از ظهر پسرک را که هوای نخوابیدن به سرش زده بود ، به وعده ی یک خبر خوب کنار خودم خوابوندم. و گفتم یادته چه دعایی کرده بودی؟ گفت بچه؟ گفتم بله، خدا دعای شما رو مستجاب کرد.
چشماش برق زد و گفت: واقعا

خطر لو رفتن داستان 
71  
رو دلم مونده!نگم  میترکه دلم!میگم ک:سوءتفاهم خعلی بده!همین دیگ!بیشتربگم ترورمیشم!بیخیال!امشب افطاری خونه مادرجون تعداد بچه ها از آدم بزرگا بیشتربود!!اصن توهرسنی ما آدم داریم!ازپیر80ساله بگیر(بزنم ب تخته یوخ کاریشون نشه!!!)تا نوزاد10روزه!!!!ازپسر و دختر تازه ب تکلیف رسیده و روزه اولی!تا  روزه گنجشکی!از بچه ای ک تازه راه رفتنو یاد گرفته!تا اونی ک هنوز سینه خیز میره!از کنکوری تا فارغ التحصیل شده ی دکتری!!ای جانم!اصن یوضی بود اونجا!یکی ساکت میشد

71 
احترام خاله  
یک متن نوشته ام و گفتم از احساسم که الان خاله ام و فرزند ندارم... از رابطه یک طرفه خاله به خواهرزاده...امایادم رفت بگویم.جاده یک طرفه خاله به خواهرزاده، نباید باعث شود که خواهرزاده ها، حرمت بزرگتر را نشناسند، احترامش نکنند، دلش را بشکنند...وقتی خاله برای خواهرزاده، همه کاری کرده، وقتی به هزار دلیل ازدواج نکرده، یا فرزند دار نشده...وقتی تمام محبتش را برای خواهرزاده ها گذاشته،تا زمانی که توان داشته، هر کاری، هر زمانی از دستش برمی آمده برای خواه

احترام خاله 
حسن ظن باطل  
وقتی عقد کرده بودم با خودم فکر میکردم بعد که بچه دار بشم یه روز سرزده میرویم خونه بابا اینا و اونا هم از دیدن ما خوشحال میشن و خواهرم بچه منو بغل میکنه و بچه م میره تا با خاله ش بازی کنه........
اما حالا همه چیز برعکس شده، خواهرم با پسرش به خانه ما می آید و من از دیدنشان ذوق میکنم و بچه او مدام دست مرا میکشد که خاله بیا برویم بازی!
ایناها رو گفتم که بگم برای من روزگار هیچ وقت آنطور که فکر میکردم پیش نرفته است و همه اش بدتر از تصورم بوده.
مثلا اگر گفته

حسن ظن باطل 
بازگشت همسر  
تو 3 روزی که همسر نبود روز اول بعد کلاس زبان آیسان رفتیم شرکت برق وبعد هم چیلی چیز شب هم خونه خاله خوابیدیم ولی تا صبح مردیم از دست پشه ها آیسان هم فکر کنم حساسیت داشت و کلی دستاش قلمبه شد روز دوم بعد شرکت و کلاس ورزش با آیسان رفتیم کریم شیشلیک زدیم و خوابیدیم تا6 بعد با خاله رفتیم پروما و خونه بابایی و پیتزا مهمون بابایی شدیم روز آخر هم بعد کلاس زبان رفتیم پارک وشام مهمون عمو حسام بودیم بعد با عمو رفتیم فرودگاه دنبال بابا آرش همون جا سوغاتی هام

بازگشت همسر 
#دختر_بد  
عید خیلی خوبی است نوروز۹۵
روز ۱عید که سال تحویل۸صبح شهدا
و بعدش میدون امام تاب خوردن 
و بعد ظهر با اهل خاله، خونه مادر
بعدم با جوجوی نازم و زهرا و محمد و زینب پارک شهید رجایی و چهارباغ و بستنی سلطان
روز دومم بریون مش پز! و عیددیــــــــــــــــــدنی!
امروز هم صپ با اهل خاله صبحانه ی دم پل خواجو و بعدم پیش به سوی ناژوان و ضایع شدن خخخ ؛)

اما
.
.
اما با همه ی این خوبی ها،دختر بدی شدم :'( 
اینو واسه ی خودم دارم مینویسم و بَس
که چرا این همه اتفاق خوب که

#دختر_بد 
32  
بابا چند سال پیش یه سکته خفیف کرد و آنژیو و این حرفا...حالا تا یک نفر معده اش ترش میکنه یا فشارش بالا پایین میشه میگه سکته کرده. اصلا حتی به این فکر نمی کنه که ممکنه نزدیکای اون ادم از شنیدن این حرف حالشون بد بشه و ناراحت بشن... خودش واسه خودش تشخیص میده و نسخه می پیچه و اخرش هم با گفتن عبارت «مرگ حقه و ما همه یه روزی می میریم» قبر اون آدم رو هم می کنه :|بعد اگه نزدیکان اون آدم بگن که «نه، ایشون سکته نکرده و فقط فلان مشکل پزشکی رو داشته»، باور نمی کنه

32 
پارک  
دوشنبه بعدظهر  خواستم برم دوش بگیرم که تلفن زنگ رد ومن جواب دادم ،صفحه تلفت متوجه شدم خونه خواهریصدای بلند فندق تمتم  خستگی درس را ازم دور کردخاله سلام بیا پارکبعد هم گوشی داد به خواهریبا وجود اینکه درس داشتم ،اونقدر فندق شیرین حرف زد دلم نیومد و گفتم باشه میام و مامان هم قرار شد بیاد ومنم ومامان اماده شدیم  بریم پارکفندق توپش اورده بود و فکر کنید من چمن هاي پارک با فندق توی بازی کنمو مدوام بهم میگت خاله بیابا وسایل ورزشی پارک هم حسا

پارک 
واریان  
واریان شکرهنوزم که هنوزست توهستی دل به دریازده ای دامن البرزنشستی چوزمردبدرخشی توپابرجای نتوان وصف توگفتن که توبی همتایی خاطرات خوش تودرنظرم هست هنوز آنچه باقی ست زوطن بازچه زیباست هنوز چشمه هايت پرازآب ودل مامحوتماشاست هنوز چشمه بالین سروکافردره ودژسل سال چه زیباست هنوز دلم ازسنگ که نیست تابروی ازیادم باغ خلیل و خاله خورشیدوبلندای کیان هست یادم خوش بودیم بابچهاروپشت بومهاي کیان خاطرات بچگی بیادم هست ای واریان خاله سبا عمه بلقیس عموس

واریان 
دعوت یهویی  
دیروز غروب با دوست هم باشگاهیم، مریم ، قرار گذاشتیم و ایشون اومد دم خونمون و دیگه از خونمون کلی پیاده روی کردیم،،، تو راه به باشگاه هم سر زدیم،،،اون تایمی که رفتیم ، خداروشکر ، سانس تکواندو بود و استاد با بچه ها داشت کار میکرد آخه امروز بچه ها مسابقه پومسه داشتن،،،البته ما سانس دو رفتیم و اکثر بچه هاي دارای کمربند رده پایین بودن،،، اما به هر حال خوشحال شدیم از دیدن هم،،،دوستم مریم یک هفته اس که خونه اشونو جابجا کردن و از ما دور شدن، قبلنا خی

دعوت یهویی 
امان از کوچولوهای شیرین زبون  
دختر داییم یه دختر سه ساله شیرین دارهاين بچه عاشق اینه که عکس هاي گوشی بقیه رو نگاه کنهوقتی داشت عکس هاي منو نگاه میکرد بین عکسا عکس یه نوزاد پسرو دیدسریع گفت: خاله نی نیته؟گفتم آره خاله جونخلاصه این گذشت و ما همه با هم رفتیم عید دیدنیدایی و خانواده، خاله و خانواده، دختر دایی و همسرش، دختر خاله ها و همسراشون، پسر خاله و خانومش و خانواده ماهمه سبیل به سبیل نشسته بودن و مشغول خوردن بودنکه ناگهان این کوچولو با صدای بلند و با هیجان زیاد گفت خـــ

امان از کوچولوهای شیرین زبون 
حس خوب خاله شدن  
بسم الله النور
میلاد حضرت زهرا سلام الله علیها رو با تاخیر تبریک میگم.
ساعت ۴ صبح دیروز نی نی خواهرم دنیا اومد و به میمنت این تقارن،پدرم اسم ریحانه زهرا رو برای خواهرزاده م انتخاب کرد.
چه شبی بود.من خودم به عنوان اسپیشال نرس خواهرم رفتم پیشش و همراهش بودم.
زایمان بسیار سختی داشت ولی خب خدا رو شکر به خیر و خوشی تمام شد و الحمدلله به عمل سزارین نکشید.
وقتی اینهمه سختی که خواهرم برای به دنیا آوردن فرزندش میکشید،همش پیش خودم میگفتم که خدا واقعا حک

حس خوب خاله شدن 
به کمپین ۴فرزندی بپیوندید!  
اگر به من بگویند همین اول صبحی، کاری بکن کارستان، من «کمپینِ ۴فرزندی» را راه می‌اندازم.
یکی نیست بگه آخه پدرآمرزیده کمپین کیلو چند! اول صبح، اونم تاریکی، تازه با این وضع اقتصادی و حقوق‌هاي نجومی مدیران. دل خوش سیری چند؟
بگذریم یا نه، اصلاً نگذریم ولی چرا باید بچه‌ها از اول تولد، محروم و محکوم به دنیا بیایند؟
محروم از چی و محکوم به چی؟ محروم از برادر و خواهر و محکوم به بی‌برادری و بی‌خواهری!
خب چرا چهارتا؟ به فکر بچه‌هاي بچه‌هاشون هم هستم

به کمپین ۴فرزندی بپیوندید! 
مغز بادوم  
سلام مغز بادوم یه دوچرخه ی صورتی داره که از نظر خودش دیگه کوچیکه براشبه بابا جان (بابای من) میگه که : بابا جان من یه دوچرخه ی بزرگ میخوامبابا جان هم میفرمایند... دوچرخه ی بچگیای خاله تیلوتیلو توی زیرزمینه ... مغز بادوم هم به زور پدرجان را میبرن زیرزمین و دوچرخه ی عهد بوق را میکشن بیرونخب مسلما لاستیک هاي دوچرخه خراب شدهدوچرخه را میشورن و تمیز میکنن و پدرجان و مادرجان و مغز بادوم با هم راضی تعمیر دوچرخه میشنتوی پرانتز باید بگیم که این دوچرخه مال

مغز بادوم 
جهادی زندگی کردن، خاله بازی نیست!  
به نام خدای عشق
جهادی زندگی کردن، خاله بازی نیست!

جهادی زندگی کردن، خاله بازی نیست! 
95#* ( عیدانه جان )  
داداش ساعاتی پیش تشریف بردن سفر!
موقع رفتن گفتن که با همراه اولم تماس بگیرید ( به لطف عیدانه )
گفتیم خب شمارش چنده ؟ فرمودن همون دیگه ! چون ندارینش میگم به اون بزنگید! ابله !
بعدش ها  که اومدم سروقت گوشیم دیدم 2تا تماس بی پاسخ دارم از یک شماره ناآشنای همراه اولی.
با خودم گفتم حتما داداش است ... پیام دادم : ح تویی ؟؟
جواب نداد 
دوباره پیام دادم : کدوم گوری هستی الان؟ یک شکلک زبون درازی هم گذاشتم تنگش .
بازم جواب نداد.
چند دقیقه بعد همون شماره تماس گرفت

95#* ( عیدانه جان ) 
انشاء  
کل دوره دبستان و راهنمایی  موضوع هاي که برای انشاء می دادن کلا پنج شش تا  بیشتر نبود. نمی دونم دستور اداره آموزش و پرورش بود یا خلاقیت بیش از حد معلم ها ! که موضوع می دادن بهار را توصیف کنید، پاییز را توصیف کنید، تابستان را چگونه گذراندید، علم بهتر است یا ثروت، تعطیلات عید را چگونه گذراندید...به نام یگانه خالق هستی قلم در دست گرفته و موضوع انشای که از ما خواسته شده را می نویسم  ما امسال عید به دیدن اقوام رفتیم و با دختر خاله ها و پسر خاله

انشاء 
ده ماهگی  
دهم اسفند راه افتادیراه میری و راه میری و راه میریاولین عیدتو‌گذروندیهفتم فروردین عروسی خاله ت بود. اون چند روز هی لباس مردونه پوشیدی.نهم سه تا دندون دیگه دراوردیمشهد رفتی و زیارت کردی زیر باروووونچقدر زودی بزرگ شدی پسرم.... خیلی دوستت دارم

ده ماهگی 
عیددیدنی یا خاله بازی!  
بازم عید و بازم عیددیدنی... یه سوال؟چند نفرتون امسال به این جمله فکر کردید: "چرا باید به فامیلی سر بزنم که سال تا سال نمی بینمشون و اگر روزیمشکلی داشته باشم نمی تونم روشون حساب کنم؛ به جای این که وقتم رو با دوستانی بگذرونم که می دونم اگه پاش بیفته هوام رو دارن؟"

عیددیدنی یا خاله بازی! 
هوووم ، چند وقتیه عنوانم نمیاد :|  
دیروز و پریروز من خونه داییم بودم که قرار بود دیروز بیایم خونه ما عید دیدنى D: 
خلاصه رسیدیم خونمون وارد خونه شدم مامانم با یه شمع جلو خونه میگفت تولدتت مباررررک و تولد یهویی گرفتن چون خودم قبلا  گفته بودم نمیخواد و یادم رفته بود کلا...
خلاصه بعدش با پسر دایى و دختر دایى و خود دایى و برادر و خاله و دختر خاله که حدودا شیش هفت نفرى بودیم رفتیم توى اتاق برادرم که فک کنم مشاحتش پونزده متر هست کلا پارتى گرفتیم و عین چى عر میزدیم با این آهنگه  D:
واى چق

هوووم ، چند وقتیه عنوانم نمیاد :| 
00:30  
یه آهنگی هم داره گیتی، اگه تو نیای .. اون سال ها روی کاست داشتمش، اون یکی طرفش عبدالباسط بود، از آقاجون کش رفته بودم، واسه آقاجون خدابیامرز کاست قرآن هم حرام بود، من اگه نمی دزدیدم پسردائیم می دزدید، بابک همون موقع هاش هم خیلی جنم داشت، بابا یه بار مچمُ گرفته بود، زورکی اخم کرده بود که می دونی اگه آقاجونت بفهمه چه بلوایی میشه؟ بعدش طاقت نیاورده بود و زده بود زیر خنده، خنده هاي بابا امنیت بود، جنم میداد به آدم، کاستُ ورداشتم بردم خونۀ رفیقم، ف

00:30 
شیوه ی چشمت فریب جنگ داشت ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم  
فک کنم دیگه این استراحت چند ساله که داره به یه تنبلی مفرط تبدیل میشه بس باشه.باید مدل نوشتنمو عوض کنم.و واقعن بنویسم.و همه ی کارای عقب مونده رو جلو بندازم و بتازم.هرچی بیشتر بخوابی بیشتر خسته میشی خوابت میگیره.این یه اصلِ شیرازیه : انقد خوابیدم خسه شدم،برم یکم بخوابم.باید ذهنمو بیشتر از اینا ورز بدم.تا الان داشتم میخوندم و تماشا میکردم دیگرانو که اطلاعات جم کنم،سبک جم کنم،خودمو جم کنم.حالا باید غیر خوندن خودمم دس ب کار شم.الان که اینا رو مینو

شیوه ی چشمت فریب جنگ داشت ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم 
دارالمجانین عید  
حجم انبوهی از بی‌منطقی و مسخره‌بازی جمع شده توی عید. از اسفند زندگی‌ها تعطیل شده. که چی؟ برای بشور و بساب و خرید. درحالی‌که می‌شود این تمیزکاری را در طول سال و خورد خورد انجام داد. می‌شود خریدها را هر وقت نیاز بود انجام داد. حالا که صدسال پیش نیست که خریدها محدود شود به سالی یک بار. در طول سال داریم شش هزار بار مانتو و کفش و روسری می‌خریم، بعد شب عید هم می‌رویم خرید باز. خب این رسما یعنی اسراف. از طرفی هم مسخره‌بازی است. مگر بی‌لباس ماندیم

دارالمجانین عید 
هشتاد و یکم  
نمیدونم این تعبیر ِ من از اشتباه هايی که بعد از یقین ِ کامل ِ اشتباه بودنشون تبدیل به امتحان میشن ، یه تعبیر مضحکه یا نهولی وااااقعا تاوان خیلی از اشتباها ، امتحانه...
+ آخه قربونت تو که میخواسی دعوت کنی کاش از دوم عید دعوت میکردی تا چارده فروردین تا انقد محبور به ادامه  این خاله بازی مسخره نباشم :| ( غلط کردم همونقدشم خوبه )

هشتاد و یکم 
تبادل لينک  
   تبادل لينک تبادل لينک را می توان یکی از کم خرج ترین شیوه هاي معرفی یک پرتال در سایت هاي اینترنت دانست. با تبادل لينک، در واقع صاحبان پرتال ها و وبلاگ ها، می توانند در آدرس هاي اینترنتی مختلف، آدرس دامنه خود را ثبت کنند. معمولا چنین ثبتی، دائمی یا طولانی مدت خواهد بود و مانند دو روش قبلی، بر اساس توافق زمانی و مالی مشخص صورت نمی گیرد. تبادل لينک سبب می شود تا پرتال شما در سایت هاي مختلف به نمایش در آید. امکان کلیک خوری آن توسط کاربرانی با سلیق

تبادل لينک 
اندر مصائب نوروز!  
سلام
چندتا موضوع هست که خیلی داره خفه م میکنه و باید حتما بگمشون!
1)امروز مامان فامیل خودش رو مهمونی داد.و دیشب هم خاله زهرا با دوتا بچه ی کوچیکش خونه ی ما مونده یود و من امروز تمام مدت صدای 5 تا بچه ی گوچیک تو سرم بود.. من بچه ها رو دوست دارم ولی برای مدت زمان محدود!20 ساعت تحمل بچه ها واقعا سخته.. بماند که چه قدر مجبور شدم آدمای نفرت انگیز(همه ی شوهر خاله ها + شوهر دختر خاله+دختر خاله ی 6 ساله م)رو تحمل کنم و دم نزنم...
2)این مدت(به جز دیروز و امروز)رفتم

اندر مصائب نوروز! 
8  
پسرک غذا نمیخوره میگه من روزه امبه مامان بزرگ میگه مامانم سلیقه تو رو ندارهبه من میگه مامان بزرگ و خاله و آقاجان سه ساعت قرآن میخوند ند ولی ما چیتا سحر بیدار میمونه کتاب میخونه و فیلم میبینه موقع خواب میگه دعا که نخوندم هنوزفقط یه شب خونه بودیم بقیش مهمون بازی امشب مهمون اداره آیم

8 
جمعیت بی شعور*  
من تازگی یه کمی تو *این س* تا گرام  *   چرخیدم  و خیلی ام بهش وارد نیستم اما  چه محیط غیرقابل تحملیه !پر فحش  پر بی شعوری  پر کج فهمی و نادونی پر تحمیل عقاید  پر عصبانیت و خاله زنک بازیحالم  به هم خورد از  * این س * تاگرام *  !!!!!پ.ن:* به "ملیت" خیلی باور ندارم . به نظرم احمقانه س این دسته بندی

جمعیت بی شعور* 
خریدممبرفیک تلگرام  
افزایش ممبر رایگان
افزایش ممبر کانال بدون محدودیت
اضافه کردن خودکار ممبر بدون دخالت شما
ساخت کانالهايی با اعضای بالا بدون هیچ گونه محدودیتی !!
داشتن ممبرهايی که قابلیت لفت ندارن و همیشه ثابت هستند
اضافه کردن ممبر بدون نیاز به ادمین بودن در کانال
قابلیت فروش ممبر برای کانال هاي دیگران

فروش ممبر فیک

خریدممبرفیک تلگرام 
  

فروشگاه

لینک عضویت در کانال تلگرام

عضویت در گروه تلگرام جوک کلیپ عکس


کانال تلگرام

جدیدترین مطالب

ربات تلگرام چت ناشناس
پیدا کردن افراد نزدیک با GPS
( اسنپ گرام )