ای پیر خاکستری...آن روز که بر فراز آسمان تو را دیدم همراه با فرشته های رنگارنگی که اطرافت را گرفته بودند...همان روز که با دو شاخ بر سر بسوی ساحل از برای جنگ با خدا آمده بودم...همان روز که تصمیم داشتم خدا را از آسمان به زیر کشیده و تقاص زندگانی مادی خویش را از او گیرم...همان روز که از برای اعدام خدا آمده بودم...آن روز تو را دیدم...با چهره ای لبخند زنان که به اقیانوسی آرام مانستي...آیا تو خدای جهان بودی یا فرشته ای مقرب...چرا جانم را نمیستانی...با مشاهداتی

پیر خاکستری