بی بلاگ

تمامی اطلاعات, خبرها و مقالات بصورت خودکار از سایت های فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده می شوند و بی بلاگ هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای آنها ندارد .
تولبار و نحوه استفاده از آن

تبلیغات

***

خیریه مهربانه

خیریه مهربانه

پست ثابت

همت 110

تبلیغات

خرید پستی جا قاشقی داخل کشوی گردان جا قاشقی خرید پستی

این محصول جهت قراردادن قاشق، چنگال، کارد و ... برای نگهداری در کشوی کابینت می باشد. در این محصول به منظور افزایش کاربری و سهولت استفاده در قسمت فوقانی بخشی با امکان چرخش 360درجه در نظر گرفته شده است.همچنین می توان از این قسمت به صورت جداگانه در هنگام سرو غذا روی میز استفاده نمود.

خرید

قیمت : 35,000 تومان



داستان خاله عمه مادر

پست عجله ای  
بسم الله النور
ممنون از همه دوستانی که این همه اظهار لطف داشتن و تبریک گفتن.
تشکر میکنم از همه.
راستی کاش یک پیشنهاد به دولت و مجلس میدادیم که در ادامه مرخصی زایمانهایی که به مادر و پدر بچه داده شده،یک مرخصی زایمانی هم به خاله بدهند!!!
من شدیدا مرخصی زایمان لازم شدم!
به خدا خوابم میاد.
رفتن به سر کار با این خواب خیلی سخته.
نی نی هنوز بلد نیست مکیدن رو.
پروژه ای داریم باهاش.
خوابم میاد.خیلیییی
وای نی نی صداش دراومد.
شنیدین؟
میگه: خاله بدو بیا.
چشممم

پست عجله ای 
روز خاله  
چرا روز بزرگداشت مقام خاله نداریم خب؟! :)این همه توصیه دینی(حالا دوتا مورد بیشتر ندیدما! در حد همون دو مورد)، چرا از مقام خاله ها تقدیر نمی کنند؟اصلاً چرا یک نمونه خاله بودن خوب گزارش نشده، درباره خاله های ائمه معصومین(علیهم السلام)، هیچ چیزی نیامده؟ اما درباره عمه ها شده؟!(حداقل سه مورد خیلی خوب: حضرت زینب کبری(سلام الله علیها)، حضرت معصومه(سلام الله علیها)، حضرت حکیمه خاتون(سلام الله علیها) خواهر امام هادی (علیه السلام) و عمه امام حسن عسگری(ع

روز خاله 
مادر  
ای آن که تویی صبور خانه ، مادرای شمع تویی فروغ خانه ، مادر
 
ای عطر تو عطر هر بهار است ، مادروای (وی) مهر تو در حد کمال است ، مادر
 
ای نام تو  ملک ،چه بی ریایی ، مادرهم شاه غم و ملک  وفایی  ، مادر
 
ای آن که بهشت  بود تو را ، ای مادر
كآن وعده ی اوست ، خدا ، تورا ای مادر
 
ای افضل و ای سرور و  ای شاه کلیدم ، مادرزآن لحظه ی کودکی تویی امیدم ، مادر
 
ای خواب تو بی خواب شده ، هر شب و روز    زآن لحظه خدا تو را صدا زد ، مادر
 
این نام تو ، نام توست زآن روز نخست

مادر 
من میدونم  
در میزنه و با کوله باری از مدادرنگی و پاستیل و دفتر نقاشی ... میاد داخل اتاق من.
تانیا:خاله ...بیا نقاشی بکش ی ی ی ی ی م م م ...
من:نه٬الان درس دارم.
تانیا:خاله ه ه ه ه ه .بیا ا ا ا ا ا ا ا ا ا
من:الان درس دارم.
{دوباره سرمو میکنم تو لپ تاپم و غرق افکار گره خوردم میشم}
تانیا:خاله؟
من:بله.
تانیا:من میدونم که شما درس نمیخونی.
من :|
++ای کاش به سادگی یه بچه میشد غرق بودن یه ادمو دید و دستش رو گرفت و کشید بیرون.

من میدونم 
سیما خاله جونم  
مرجان خانوم یه خاله داره عاشقشه که اسمش  سیماست سیما طهماسبی وفا
اگه سرچ کنید میفهمید چرا دیونه وار عاشقشم
اونقدر که توی آیه ی 29سوره ی فتح اومده 
ورضوانن وسیماهم!
راستی نگفتم من رو تو خونه رضوانه صدام میکنن که در آینده میگم بهتون
من بچه که بودم بهش میگفتم
مامان خاله چون مثل مامانی جونم دوسش دارم
سیما خاله جونم دوست دارم

سیما خاله جونم 
مادر یعنی . . . . .  
مادر یعنی: ناز هستی در وجودمادر یعنی:یک فرشته در سجودمادر یعنی: یک بغل آسودگیمادر یعنی: پاکی از آلودگی مادر یعنی: هدیه ی مرد از خدامادر یعنی:همدم و یک هم صدامادر یعنی: عشق و هستی؛ زندگیمادر یعنی: یک جهان پایندگیمادر یعنی:لطیف؛ فصل بهارمادر یعنی:زندگی در لاله زارمادر یعنی: عاشقی؛ دلدادگیمادر یعنی: راستی و سادگیمادر یعنی: عاطفه؛ مهر و وفامادر یعنی: معدن نور و صفامادر یعنی: راز؛ محرم؛ یک رفیقمادر یعنی: یار یکدل؛ یک شفیقمادر یعن

مادر یعنی . . . . . 
روز مادر مبارک  
مادر یعنی: ناز هستی در وجودمادر یعنی:یک فرشته در سجودمادر یعنی: یک بغل آسودگیمادر یعنی: پاکی از آلودگی مادر یعنی: هدیه ی مرد از خدامادر یعنی:همدم و یک هم صدامادر یعنی: عشق و هستی؛ زندگیمادر یعنی: یک جهان پایندگیمادر یعنی:لطیف؛ فصل بهارمادر یعنی:زندگی در لاله زارمادر یعنی: عاشقی؛ دلدادگیمادر یعنی: راستی و سادگیمادر یعنی: عاطفه؛ مهر و وفامادر یعنی: معدن نور و صفامادر یعنی: راز؛ محرم؛ یک رفیقمادر یعنی: یار یکدل؛ یک شفیقمادر ی

روز مادر مبارک 
بیست و هفتم نوشت ...  
وسایل رو جمع کردم فردا با قطار می کَنیم میایم بیغوله که باز تووی تنهایی و غربت دست و پا بزنیم
امروز روز مادر بود چند ساعت پیش مامان با خاله نشسته بودن داشتن خاطراتِ گذشته رو مرور می کردن مامان چنتا خاطره از بچگی هایِ ما و سختی هایی که کشیده بود تعریف کرد دوست داشتم همون جا بغلش بزنم زیر گریه ...
خدا همه ی مادر ها و مادر بزرگهای رفته - مخصوصا مادربزرگِ نازنینِ من بیامرزه- و سایه ی همه ی مادرها رو بالا سر بچه هاشون حفظ کنه ان شاء الله ...

بیست و هفتم نوشت ... 
روز مادر و زن مبارک  
پیشاپیش روز مادر، زن، مادر زن، مادر شوهر، عمه، خاله،
خواهر، نامزد، دوست دختر، خواهر شوهر، زن دایی، زن عمو،
دختر همسایه، دختر همکلاسی، دختر همدانشگاهی، دختر همکار بابا اینا…
بر تمامی بانوان و دختران ایرانی مبارک باد

شیرخند(گمچ)

روز مادر و زن مبارک 
خاله بازی  
عید دیدنی عین خاله بازی شده.هر جا میری همه رو میبینی با جدیت تمام هم سالنو مبارکی میگی. انقد تو این چند روز قیافه فک و فامیل دیدم دارم بالا میارم. بعد جرات داری یه جا بری جای مشابه رو نری. همه هم شام و نهار دعوت میکنن. دهنم سرویس شد . بسه دیگه

خاله بازی 
زن پسر دایی  
زن پسرداییم بالای اینستاگرامش نوشته: let lost in loveبعد پایین ترش نوشته: PhD candidateآخه یکی نیست بگه دوست عزیز شما برو یه کم گرامرتو قوی کن که ننویسی let lost بعد برا پی اچ دی اقدام کن. ایش!البته چون این روزا بسیااار احتمال می دم که فامیلا این وبلاگو پیدا کنن از همینجا سلام می کنم به زن پسر داییم و بهش می گم عزیزم، درسته ما تاحالا همو از نزدیک ندیدیم ولی خوبه بدونی که من عادتمه هی از اینو اون می نویسم و اتفاقا یه همچین سوتی هایی رو می نویسم چون جالبتره. مثلا

زن پسر دایی 
قسمت اول داستان دختری که لال نبود اما نمی توانست عشق خود را به پسر جوانی که خوابش را دیده بود بیان کند  
باسلام 
 
از دختری صحبت می کنم که الان 35 سالشه واون پسر الان نامزد کرده اگه دوست دارید داستان رو بخونید با من همراه باشید
پیدا کردن کار :
سال 1378 بود دختر نوجوانی که تمام اطرافیانش رفته بودند سرکار واون پارتی نداشت جز خدا دنبال کار می گشت از لحاظ مالی هیچ مشکلی نداشت اما دوست داشت روی پا های خودش بیستد تا اینکه به همه برای کار می گفت اما جالب اینجا که پدر دختر راضی نبود دختره سرکار بره با رضایت مادر شروع به کار کرد حالا بشنوید از اینکه چه طوری ا

قسمت اول داستان دختری که لال نبود اما نمی توانست عشق خود را به پسر جوانی که خوابش را دیده بود بیان کند 
32  
بابا چند سال پیش یه سکته خفیف کرد و آنژیو و این حرفا...حالا تا یک نفر معده اش ترش میکنه یا فشارش بالا پایین میشه میگه سکته کرده. اصلا حتی به این فکر نمی کنه که ممکنه نزدیکای اون ادم از شنیدن این حرف حالشون بد بشه و ناراحت بشن... خودش واسه خودش تشخیص میده و نسخه می پیچه و اخرش هم با گفتن عبارت «مرگ حقه و ما همه یه روزی می میریم» قبر اون آدم رو هم می کنه :|بعد اگه نزدیکان اون آدم بگن که «نه، ایشون سکته نکرده و فقط فلان مشکل پزشکی رو داشته»، باور نمی کنه

32 
یک روز کارگری  
چند وقت پیش رفته بودم پیش شوهر خاله ام تو کارخونشون کارگری کنم ولی خوشم نیومده بود، اما این اواخر که پسر خاله ام میخواست بره اونجا کار کنه منم علاقه ای بهش پیدا کردم که البته زود گذر بود، خلاصه پریروز به خاطر استرس روز کاری ساعت تقریبا 4 شب خوابیدم و دیروز ساعت تقریبا 7 از خواب بیدار شدم ، نمازمو خوندم و شوهر خاله ام اومد سراغمون با ماشین بردمون کارخونه، اونجا با پسر خاله ام راحت کار میکردیم که تقریبا ساعت 5 من دیگه خسته شدم و از پسر خاله ام خوا

یک روز کارگری 
احترام خاله  
یک متن نوشته ام و گفتم از احساسم که الان خاله ام و فرزند ندارم... از رابطه یک طرفه خاله به خواهرزاده...امایادم رفت بگویم.جاده یک طرفه خاله به خواهرزاده، نباید باعث شود که خواهرزاده ها، حرمت بزرگتر را نشناسند، احترامش نکنند، دلش را بشکنند...وقتی خاله برای خواهرزاده، همه کاری کرده، وقتی به هزار دلیل ازدواج نکرده، یا فرزند دار نشده...وقتی تمام محبتش را برای خواهرزاده ها گذاشته،تا زمانی که توان داشته، هر کاری، هر زمانی از دستش برمی آمده برای خواه

احترام خاله 
دوران مهد کودک  
کار هر روز من در مهد شده بود دعوا و بزن بزن!! بچه ی غد و زورگویی بودم.
حسین، عرفان و محمدجواد دشمنان اصلی من بودند.
عرفان سر دسته ی گروه بود و در گروه دخترانه ی من نفوذ داشت، دختر خاله اش مدام گزارشات حمله ی ما را برای آنها میبرد، وقتی فهمیدم او به اصطلاح جاسوس است، او را از گروه بیرون کردم و او هم هر روز تک و تنها یک گوشه می نشست و با حسرت به من و پسرخاله اش عرفان نگاه می کرد.
من هر روز بعد از مهد، می رفتم کوچه و با بچه ها بازی می کردیم، پسرها فوتبال

دوران مهد کودک 
#دختر_بد  
عید خیلی خوبی است نوروز۹۵
روز ۱عید که سال تحویل۸صبح شهدا
و بعدش میدون امام تاب خوردن 
و بعد ظهر با اهل خاله، خونه مادر
بعدم با جوجوی نازم و زهرا و محمد و زینب پارک شهید رجایی و چهارباغ و بستنی سلطان
روز دومم بریون مش پز! و عیددیــــــــــــــــــدنی!
امروز هم صپ با اهل خاله صبحانه ی دم پل خواجو و بعدم پیش به سوی ناژوان و ضایع شدن خخخ ؛)

اما
.
.
اما با همه ی این خوبی ها،دختر بدی شدم :'( 
اینو واسه ی خودم دارم مینویسم و بَس
که چرا این همه اتفاق خوب که

#دختر_بد 
خال هه باس و چایخانه که ی  
سه رده شت خال هه باس و چایخانه که ی (قاوه خا نه ی خال هه باسی)له سه رده شتی که وه ده ر ده که وی ، پاش دو سی کیلو متر ، به ده ستی راسته وه قاوه خانه یه کی بچکولانه له سه رجاده ،  نیزیک گوند ی : باسکه دو ،ده بینی  که بیره وریکی زور ی بوو دانیشتوانی شاری سه رده شت و گونده کانی ده ورو به ری  هه یه ،ناوی ئه و قا وه خانه به نا وی خا وه نه که ی خاله باس نیو بانگی ده رکردوه .قاوه خانه ی خاله باسی یان قا وه خانه ی هه باس شه ش قامکی.رابردوی ئه و چای خانه  ده

خال هه باس و چایخانه که ی 
خطر لو رفتن داستان  
امروز بعد از سونو و ازمایش غربالگری، دیگه تصمیم گرفتیم به مادرهمسر بگیم که دیگه ممکن بود دیرتر ازین بشه دلخور بشن خدای نکرده.
همسرجان عقیده داشتند که زودتر و زودتر به پسرک بگیم، و دلیلشون هم این بود که خدای نکرده پرشی، لگدی چیزی نثارمان نکنه.
امروز بعد از ظهر پسرک را که هوای نخوابیدن به سرش زده بود ، به وعده ی یک خبر خوب کنار خودم خوابوندم. و گفتم یادته چه دعایی کرده بودی؟ گفت بچه؟ گفتم بله، خدا دعای شما رو مستجاب کرد.
چشماش برق زد و گفت: واقعا

خطر لو رفتن داستان 
looking for a sister  
سکانس صفرم. از قدیمی‌ترین و عمیق‌ترین کمبودهای زندگیم نداشتن خواهر است. کلافه‌یتان کردم از بس گفتم؟! می‌دانم. کمی تحمل کنید دیگر! بله میگفتم. از وقتی خودم را شناختم بزرگترین سوال کودکیم این بوده که «چرا من خواهر ندارم؟» و سوال بعد اینکه «خب خودم به جهنم که خواهر ندارم دخترم چه گناهی کرده که نباید خاله داشته باشه؟!» شاید باورتان نشود اما اینقدر این مساله برایم جدی بوده که مادر و پدرم، و البته بیشتر پدرم، مدام به من وعده می‌دادند که «یه روز

looking for a sister 
فصل تازه ...  
شوهر خاله‌ام چندان با پدرم میانه‌ی خوبی نداشت. پدرم هم همینطور. با همه‌ی این‌ها پدرم اهل بریدن رابطه‌های فامیلی نبود. اما شوهرخاله‌ام یک روز این کار را کرد. سال‌ها دختر‌خاله‌ها و پسرخاله‌هایم را ندیدم. خانه‌هایمان خیلی از هم دور بود. مادرم هم خواهرش را فقط در ختم‌ها و عروسی‌ها می‌دید. یک شب در نهایت ناباوری شوهرخاله‌‌ی چهل ساله‌ام خوابید و صبحش دیگر بیدار نشد. خاله‌ام با چهار بچه بیوه شد و دردسرهای زیادی را از سر گذراند. اما بعد فص

فصل تازه ... 
ببخشید خانم...  
مدتی  است که شوهرخاله ام بیمار هست. بیماری  ای که خیلی آروم، گرفتارش کرده. بیماری خوش خیمی هم نیست. وقتی که رفتم ولایت قصد دیدارش رو کردم. یک فرصت تقریبا یک ساعته پیدا کرده و با همسر جان و دختری به عیادتشون رفتیم. مدتها بود که به منزل خاله جان نرفته بودم. یک خانه ی قدیمی که در اصل به مادربزرگ فقیدم تعلق داشته و سالهاست که خاله اونجا زندگی میکنند. پا که اونجا گذاشتیم دلم گرفت. هم از تغییر سبک اون خونه قدیمی که کم کم همه چیزش عوض شده، هم از همه

ببخشید خانم... 
نامه هایی به ماهکم.هفته نهم  
هفته نهم
سلام ماهک من عزیز من
شکم مادر جانت جلو آمده است.شما داری حسابی دلبری می کنی.پدر جانت وقتی در موردت حرف می زنیم زیباترین لبخند دنیا به لبانش می آید.
گوبا در این هفته استخوان هایت در حال محکم شدن هستند.دستگاه گوارشت شروع به کار کرده و مادر جانت انقدر زودبه زود گرسنه می شود که به خنده مان می اندازد.عاشق بستنی و نوشابه و چاقاله و وای غذا خوردن هایش و هوس های غذاییش خیلی جذاب است.
می دانم این هفته مادر جانت گریه کرده است ترسیده است و غم خورد

نامه هایی به ماهکم.هفته نهم 
نوشته زیبای در مورد مادر . /جالب و خواندنی است /فقط گریه کنید .  
بخوانید و براى چند لحظه گریان کنید.مادر نابینا کنار تخت پسرش در شفاخانه نشسته بود و مى گریست...فرشته ى فرود آمد و رو به طرف مادر گفت:اى مادر من از جانب خدا آمده ام. رحمت خدا بر آن است که فقط یکى از آرزو هاى ترا براورده سازد، بگو از خدا چه مى خواهـى؟ مادر رو به فرشته کرد و گفت:از خدا مى خواهم تا پسرم را شِفا دهد.فرشته گفت:پشیمان نمى شوى؟ مادر پاسخ داد:نه!فرشته گفت:اینک پسرت شِفا یافت ولى تو مى توانستى بینایى چشمان خود را از خدا بخواهى...مادر لبخند زد

نوشته زیبای در مورد مادر . /جالب و خواندنی است /فقط گریه کنید . 
داستان ها و نقش آن در یادگیری بهتر زبان  
داستان ها می توانند ما را در تمام مراحل زندگی هدایت ‌کنند. از همان لحظه‌ای که به دنیا آمدیم تا وقتی‌ که به سن نوجوانی و بزرگ‌سالی می‌رسیم با داستان ها سرورکار داریم. وقتی بچه هستیم، پدر و مادرمان برایمان داستان می گویند. وقتی بزرگتر میشویم، داستان‌ها را در رادیو، تلویزیون یا اینترنت می‌بینیم. وقتی […]

داستان ها و نقش آن در یادگیری بهتر زبان 
تبریک روز مادر  
‌ ✍ "بنام مادر"..مینویسم به عشق مادر،،،،
پا به پای غم من پیر شد و حرف نزد...!!!
داغ دید از من و تبخیر شد و حرف نزد...!!!
شب به شب منتظرم بود و دلش پر آشوب.!!!
شب به شب آمدنم دیر شد و حرف نزد.!!!
غصه میخورد که من حال خرابی دارم...!!!
از همین غصه ی من سیر شد و حرف نزد!!!
وای از آن لحظه که حرفم دل او را سوزاند!!!
خیس شد چشمش و دلگیر شد و حرف نزد!!!
صورت پر شده از چین و چروکش یعنی!!! 
مادرم خسته شد و پیر شد و حرف نزد •••!!!
درود بر مادران ایران زمین
روز زن مبارک
*********
هیسسس

تبریک روز مادر 
احکام ارث1  
احکام ارث
 
مسأله ۳۲۲۶:
کسانى که به جهت خویشى ارث مى برند سه دسته اند: دسته اوّل: پدر، مادر
و فرزندان میت مى باشند. و با نبودن اولاد، فرزندان اولاد هرچه پایین روند، هر
کدام که به میّت نزدیکتر است ارث مى برد و تا یک نفر از این دسته هست، دسته دوم
ارث نمى برد. دسته دوم: جدّ یعنى پدر بزرگ، جدّه یعنى مادر بزرگ، خواهر و برادر مى
باشند و با نبودن برادر و خواهر، اولاد ایشان، هر کدام که به میّت نزدیکتر است ارث
مى برد و تا یک نفر از این دسته هست، دسته سوم ارث

احکام ارث1 
مادر.....  
یا لطیف
قلم فرسایی درباره ی خَلقی به نام مادر که به گفته ی
پیامبر بزرگ اسلام(ص) بهشت زیر پای اوست، بسی دشوار است. وقتی سخن از مادر
به میان می آید، باید قلم را به نام مادر هستی، حضرت فاطمه(س) متبرک نمود.
ایشان مادر تمام عالم هستی است که تمامی کائنات از وجود نازنینشان به فیض
می رسند.

مادر..... 
...Nuclear War  
بچه گریه می کرد. مادر شیر نداشت. دختر هنوز کاردستی اش را درست نکرده بود. قلم در دست مادر می لرزید. پدر از صبح دیروز برنگشته بود. مادر دلش هزار تکه شده بود. برنج سوخت. مادر بغضش را بلعید. خورشید داشت غروب می کرد. مادر دستش را سوزاند. بچه از زور گریه خوابش برده بود. مادر قندداغ درست کرد. دختر التماس کرد. مادر برایش پروانه کشید. بال پروانه کج شده بود. مادر دوباره کشید. تلفن زنگ زد. مادر دعا کرد. پدر گفت تا دو ساعت دیگر می رسد. لبخندی روی لبان مادر نشست. ب

...Nuclear War 
دریل  
دریل اینا خیلی خرافاتی هستن و به چشم شور و اینجور چیزا خیلی اعتقاد دارن. البته مامان منم اینجوری هست ولی نه انقد شدید. مثلا یکی از من تعریف کنه مامان اسپندو میکنه تو حلق من. اما تا یه حدی. خانم دریل اینا اما به کسی رحم نمی کنن. به نزدیکترین کساشونم شک دارن. 
چند روز بعد از عمل پای مامان دریل، بردنش خونه ی دریل و شوهرش که اونجا ازش مراقبت کنن. منم توی این ماجرای عمل خیلی با دریل خوب رفتار کردم و همش حال مامانشو می پرسیدم. وقتی هم رفتیم بیمارستان

دریل 
دعوت یهویی  
دیروز غروب با دوست هم باشگاهیم، مریم ، قرار گذاشتیم و ایشون اومد دم خونمون و دیگه از خونمون کلی پیاده روی کردیم،،، تو راه به باشگاه هم سر زدیم،،،اون تایمی که رفتیم ، خداروشکر ، سانس تکواندو بود و استاد با بچه ها داشت کار میکرد آخه امروز بچه ها مسابقه پومسه داشتن،،،البته ما سانس دو رفتیم و اکثر بچه های دارای کمربند رده پایین بودن،،، اما به هر حال خوشحال شدیم از دیدن هم،،،دوستم مریم یک هفته اس که خونه اشونو جابجا کردن و از ما دور شدن، قبلنا خی

دعوت یهویی 
حس خوب خاله شدن  
بسم الله النور
میلاد حضرت زهرا سلام الله علیها رو با تاخیر تبریک میگم.
ساعت ۴ صبح دیروز نی نی خواهرم دنیا اومد و به میمنت این تقارن،پدرم اسم ریحانه زهرا رو برای خواهرزاده م انتخاب کرد.
چه شبی بود.من خودم به عنوان اسپیشال نرس خواهرم رفتم پیشش و همراهش بودم.
زایمان بسیار سختی داشت ولی خب خدا رو شکر به خیر و خوشی تمام شد و الحمدلله به عمل سزارین نکشید.
وقتی اینهمه سختی که خواهرم برای به دنیا آوردن فرزندش میکشید،همش پیش خودم میگفتم که خدا واقعا حک

حس خوب خاله شدن 
باید مادر باشی...  
باید مادر باشی که خودت سحری نخورده باشی ... اما نگران بچه هات باشی و از صبح هی بهشون زنگ بزنی و بپرسی که حالشون خوبه؟باید مادر باشی که خودت حاضر باشی تو گرما بی ماشین بری برای انجام کاراما صبح به دخترت اصرار کنی که ماشین را با خودت ببرامروز که سحری نخوردی تشنه میشیباید مادر باشی که چیزهایی را که دوست داری قایم کنی برای بچه هات که موقع افطار میرسن خونههرچقدرم از اون خوردنی زیاد داشته باشیمباید مادر باشی که آخر از همه بیای سر سفره افطارباید ماد

باید مادر باشی... 
من دیه گو مارادونا هستم + چهارشنبه سوری  
دیشب فیلم «من دیه گو مارادونا هستم» رو که رویه فلاشم بود انتقال دادم گوشیم و دیدم فیلم بَدی نبود ولی نمیدونم چرا هیچی ازش یاد نگرفتم :/ از بازی سعید آقاخانی خیلی خوشم میاد :) داستان در مورد یک داستان نویسِ هست
یک سکانس قشنگ این فیلم وقتی بود که خاله آزاده (اگه اشتباه نکنم) از اتاق عمل اومد بیرون و گفت که من مقاومت کردم مقاااووومت!! 
پ.ن۱: پیشنهاد نمیدم که ببینید ولی دوست داشتید ببینید :/
پ.ن۲: امشب چهارشنبه سوری بود من که نرفتم :| ولی صدای انفجارها

من دیه گو مارادونا هستم + چهارشنبه سوری 
گلچین بهترین داستان های کوتاه و خواندنی  
داستان کوتاه و آموزنده
گلچین بهترین داستان های کوتاه و خواندنی 
 
برای ورود به بخش داستان های کوتاه و آموزنده اینجا کلیک کنید
 
 
داستان کوتاه و آموزنده , داستان زیبا , داستان کوتاه , داستان تاثیرگذار , داستان آموزنده , گلچین داستان کوتها , مجموعه داستان کوتاه , گلچین داستان کوتاه و خواندنی , داستان زیبا و آموزنده ,

گلچین بهترین داستان های کوتاه و خواندنی 
آمدیم - نبودید...  
قبل تر ها ،
عید که می شد ،
حتی اگر ساعت سه صبح هم می بود ،
بیدار می شدیم ،
با چشمان پف کرده لباس های نو می پوشیدیم ٬
هفت سین می چیدیم و می نشستیم سرِ سفره
و
منتظر می شدیم آن موسیقی معروف و پر سر و صدا از تلویزیون یا رادیو پخش بشود.
پدر و مادر ها زیرِ لب دعا زمزمه می کردند و بچه ها کج و معوج و خواب آلود...‌
بعد یک هو آن بوق و کرنا نواخته می شد و آن چنان انرژی به جمع می داد که خواب از سرمان به کلی می پرید...
می ریختیم سر میوه و شیرینی و آجیل
و
بوس‌...
ای

آمدیم - نبودید... 
داستان شتر و بچه شتر  
 آورده اند روزی میان یک ماده شتر و فرزندش گفت وگویی به شرح زیر صورت گرفت: بچه شتر: مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده است. آیا می تونم ازت بپرسم؟ شتر مادر: حتما عزیزم. چیزی ناراحتت کرده است؟ بچه شتر: چرا ما کوهان داریم؟ شتر مادر: خوب پسرم. ما حیوانات صحرا هستیم. در کوهان آب و غذا ذخیره می کنیم تا در صحرا که چیزی پیدا نمی شود بتوانیم دوام بیاوریم. بچه شتر: چرا پاهای ما دراز و کف و پای ما گرد است؟ شتر مادر: پسرم. قاعدتا برای راه رفتن در صحرا و تندتر ر

داستان شتر و بچه شتر 
همیشه از اینکه هلیا قراره خاله ای مثِ شیما داشته باشه خوشحال بودم...:-\  
+میدونی وقتی تخصص کودکان گرفتم میخوام چیکار کنم؟
-چیکار؟
+ ی عکس از بچه ت میگیرم ، از اینایی که میگن «هیسسسس!» میزنم تو مطب م!
-:-\ 
+بعد لطفا بچه ت همیشه مریض باشه که بیاریش پیش من!
-:-\ 
....
همیشه خیلی خوشحال بودم از اینکه شیما قراره تنها خاله ی دخترم باشه تا اینکه تازه فهمیدم چه اهداف شومی تو‌ سرش داره! الهی بمیرم برا بچه م!:-\  اگه به من بره که برا هر دندونی که میخواد بیرون بیاد قراره مریض باشه تااااااا همیشه! خخخخ

همیشه از اینکه هلیا قراره خاله ای مثِ شیما داشته باشه خوشحال بودم...:-\ 
خرده آیین های ازدواج  
دور و بر ما پر از باورهای جادوییه که تحت عنوان رسم همچنان با قوت اجرا می شه. دیروز با خاله ام رفتیم که پارچه لباس عروسیم رو بخریم، بالاخره پارچه ای رو که می خواستم انتخاب کردیم. آقای فروشنده پارچه رو اندازه گرفت و قیچی رو آورد بالا که یهو دیدم خالم با هول و استرس به فروشنده گفت آقا وایسا، صبر کن، صبر کن بعد دور خودش و مغازه چشم می چرخوند، بهش گفتم خاله دنبال چی می گردی؟ گفت قرآن!، تو قرآن همراهت نداری؟ گفتم دارم، وقتی داشتیم می اومدیم مامان یه ق

خرده آیین های ازدواج 
قحطی سال ۱۳۲۰وتلفات جانبی  
سلام بر اهالی هریرز. اسامی که در زیر منتشر خواهد شد افرادی هستند که متاسفانه در حوادث و قحطی سال 1320 خورشیدی که بر اثر عوامل جنگ جهانی دوم پدیدار گشته بود از میان اهالی هریرز رخت بربستندو دار فانی را ودا کردند. این اسامی توسط حاج محمود غیاثوند که در ان زمان کودکی شش ساله بوده است و به خوبی در حافظه نگه داشته است با دقت خاطر تنظیم گشته است.حاج محمود ان سال را سال سیاه مینامد و علت مرگ مردمان را گرسنگی و حصبه میداند هم چنان که در اثر این کشمکشو قحط

قحطی سال ۱۳۲۰وتلفات جانبی  
داستان کوتاه زری خانوم یزدی  
ازری خانوم داستان خواندنی سرگذشت یک بانوی ایرانی از کتاب شازده حمام    جامعه داستان همه مطالب 

داستان کوتاه زری خانوم یزدی 
برای مادر...  
مادر، به احتمال قوی خالصانه ترین منبع محبتی است که هر انسانی در زندگی می
تواند تجربه کند. چه زمانی که این محبت عینی باشد و چه آن که در خاطره و
ذهنی. شاید نوع نخست را همه افراد تجربه کرده باشند اما نوع دوم را تنها
کسانی درک می کنند که دچار فقدان حضور مادر باشند و جالب اینکه هیچگاه
فقدان مادر به معنای فقدان محبتش نبوده و نیست و به یاد مادر بودن و با
خاطره او زیستن نیز تجربه ای نزدیک به تجربه ی عینی است. مادران را بسیار گرامی بداریم که هیچ زیستنی

برای مادر... 
روز مادر مبارک  
 هواتو دارم مثل خواهرم                 باورم نمى شه که حتى ندارم یه خواهرم خواهر آغوش برام مثل مادر              پس همگى دست بزنید به افتخار روز مادر (روز مادر، برتمامى مادران مهربان سرزمینم ،و زنان پاک دامن ایران زمینم فرخنده باد)

روز مادر مبارک 
مادر روزت مبارک  
تاریخ روز مادر 1395
روز مادر و زن به تمامی مادران سرزمینم تبریک میگم
روز مادر 1395 
امروز مجالی است تا بار دیگر، کودکی هایمان، در آغوش مهربان مادر رها شوند و به یاد بیاوریم که وسعت هیچ آسمانی، به اندازه عطوفت های مادر نیست و با ارزش تر از مادر، واژه ای در فرهنگ مهربانی ها نیست.
در این روزگار رنگ و رو رفته، لبخند مادر، ناب ترین تصویر است.
 
گاهی اگر می بینیم جاده زندگی، صاف و هموار شده است، بدانیم دعای مادر، چقدر راهگشا است روزهای ما اگر به جایی بر

مادر روزت مبارک 
خریدممبرفیک تلگرام  
افزایش ممبر رایگان
افزایش ممبر کانال بدون محدودیت
اضافه کردن خودکار ممبر بدون دخالت شما
ساخت کانالهایی با اعضای بالا بدون هیچ گونه محدودیتی !!
داشتن ممبرهایی که قابلیت لفت ندارن و همیشه ثابت هستند
اضافه کردن ممبر بدون نیاز به ادمین بودن در کانال
قابلیت فروش ممبر برای کانال های دیگران

فروش ممبر فیک

خریدممبرفیک تلگرام 
  

فروشگاه

لینک عضویت در کانال تلگرام

عضویت در گروه تلگرام جوک کلیپ عکس


کانال تلگرام

جدیدترین مطالب

خرید مستقیم فرش از کارخانه !!
تفاوت قیمت با فروشگاه های سطح شهر 30 الی 50%