بی بلاگ

تمامی اطلاعات, خبرها و مقالات بصورت خودکار از سایت های فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده می شوند و بی بلاگ هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای آنها ندارد .
تولبار و نحوه استفاده از آن

تبلیغات

***

خیریه مهربانه

خیریه مهربانه

پست ثابت

همت 110

تبلیغات

همت 110


تنگ نگاهش به بندش کشید

تنگ نگاهش به بندش کشید  
باران میبارید
او با ذوق میان باران میدوید
و دستان کوچکش را میگشود.
و قطرات را در کف دستهای مهربانش جمع میکرد.
و بر سرم میان تنگ آب می ریخت.
چقدر زندان بانم دوستداشتنی ومهربان است.
دلتنگ دریایم اما لبخند عجیبش مرا محسور این تنگ میکند.
مجازات ماهی عاشق اینست!

تنگ نگاهش به بندش کشید 
رمان عشق ارباب8  
تکونی به خودم دادم و با حالت زاری که در میان آغوشش ذوب می شدم نالیدم
-شـــایـــا
فشار دیگری به من داد و بعد از چند دقیقه ای رهام کرد که نفس حبس شده ام را بیرون دادم ... دستی به بازوهام کشدم و با اخمی نگاهش کردم که لبخندی به لب داشت ... نمی دونستم از لبخندش تعجی کنم ... یا از اخلاقی که تغییر کرده بود ...با حرص مشتی به سینه اش زدم و گفتم
-مرد حسابی یک نگاهی به هیکل هرکولت بکن بعد اینطور ملتو له کن 
شایا هردو ابرویش را بالا برد یک قدمی به جلو آورد ...دست

رمان عشق ارباب8 
شعری در وصف روزگار بد قلعه هزاره میناب  
شعر از :“یعقوب یزدان پناه” روستای گورزانگ
“قلعه میناب یتیم است”

قلعه ی    میناب    یتیم   أست
نگاهش بکنید”
قلعه   أز  عهد   قدیم    است
نگاهش بکنید”

روزگارش شده خاکستر و نابودشده

کار    إنسان     فهیم     أست
نگاهش بکنید”
ادامه مطلب

شعری در وصف روزگار بد قلعه هزاره میناب 
روزت مبارک بانوی من..  
"هوالسمیع"
امروز روز زن،
روزیست که مرد باید یادش بیاید که همسرش لایق مراقبت است،
لایق قدردانیست،
همسرش آن قدر عزیز است که باید شانه هایش را محکم گرفت،
تا مبادا تکانی بخورد از سراشیبی ها زندگانی اش،
امروز فقط یک یادآوری است،
برای تلاشی همیشگی برای حفظ حرمت زنانگی همسرت..
زن ستون احساس زندگانی ات است،
گر فرو ریزد، هیچ ستونی از جنس عقل، از جنس منطق یارای ساختن خانه ات را ندارد،
زن است که یک نگاهش می تواند تمام خرابی ها را از نو بسازد،
نگاهش ، ل

روزت مبارک بانوی من.. 
خاطرات تلخ خاکستری  
یادداشت.دیروز بمن گفت متن نوشته هایت را در مسابقه شرکت دادم و هدیه نفیس جایزه گرفته م بیا این هم جایزه اتمات و مبهوت نگاهش کردم.. بغضی با تمام سکوتم بر روی دوش سنگینی میکرداو به حرفهای من خیانت کرده بود و برای نمایش دستنوشته های دلتنگیم را ارائه داده بود... خدایا ...دیگر همه خبر داشتند من برای نوشته های فی البداهه ام جایزه گرفته امپدر میگفت دختر من نویسنده ست و ...عمو با افتخار از ان داستانی که اولین بار چاپ شد تعریف کرددایی از نگاره هایم بر روی ج

خاطرات تلخ خاکستری 
قدر سلامتیتان را بدانید عزیزانم :)  
هر وقت خواستین کسی را نفرین کنین بگین : الهی که کتفت خشک بشه :( :|
البته نمی دونم معادل فارسیش کتف میشه یا نه. ما تو ترکی می گیم " کورَک " . دوستان آذری زبان لطفا یاری بفرمایید :)) چند روزه این " کورَکم " بد جور خشک شده که نه می تونم بشینم نه می تونم بایستم و نه کاری انجام بدم. لامصب بد جور اذیت می کنه :((( دیشب مادر محترم و عزیزتر از جانم روغن زیتون مالید و پشت بندش هم یه آجر داریم که همیشه رو بخاریه، اونو گذاشت رو کتف (کورَکم) و با یه شال بست. یعنی شما گوژپ

قدر سلامتیتان را بدانید عزیزانم :) 
تازه بچه بودم بهم میگفتن ذوقی ! :دی  
من از همونام که هنوز هم وقتی صدای هواپیما تو آسمون میشنوه سر میچرخونه برای پیدا کردنش و وقتی پیداش کرد ذوق میکنه و تا اونجایی که ممکنه ، تا جایی که از دید خارج بشه با نگاهش دنبالش میکنه! 
اسمش رو هرچی میخواید بزارید ...من که بهش میگم بهانه های کوچیک لبخند زدن :)

تازه بچه بودم بهم میگفتن ذوقی ! :دی 
مسافر  
از بین جمعیت راه خودم را باز کردم و جلوی موهای سفیدی که قلم را با احتیاط تمام روی لیوان دخترک می کشيد، ایستادم. چند بار تنه خوردم و چند بار به خاطر کسانی که مثل خودم کنجکاو بودند عقب رفتم اما دوباره بازگشتم. صورتش دیده نمیشد و سرش رو به پایین خم بود. در انتهای دالان پر پیچ و خم و آجری بازار ایستاده و به غرفه زعفران فروشی تکیه زده بود. دخترک لیوان را گرفت و به بیت "حیلت رها کن عاشقا" که روی آن خطاطی شده بود دست کشيد. پولی به پیرمرد داد و راهش را باز

مسافر 
دلِ نازک  
صورتش را چسباند به شیشه و گفت:« پوستش ترک برداشته» گفتم :« نه بخاطر اینه که پف کرده» چراغ را روشن کردم ، نور می زد به سینی و به صورت جفتمان می تابید. نگاهش کردم، از دستش هم عصبانی بودم، هم رنجیده و هم ناراحت!  اگر زورم به او می رسیددلم می خواست یک کتک سفت می زدمش. اما نمی شد. گفتم:« دو لایش می کنم، بینش خامه و موز میذارم» نگاهی به موز ها کرد. به گلیم زیرپایش دستی کشيد و بعد ابروهایش را خاراند. دوباره صورتمان را به فر چسباندیم، گفت:« مطمئنی نمی سوزه»

دلِ نازک 
آمد اما در نگاهش ....  
ابوالحسن ورزی زن زیبائی داشت که از خوبرویان تهران به شمار می‌آمد و علاوه بر چهره‌ی جذاب، روحی زیبا پرست و لطیف داشت. اهل دل و شیفته شعر و ادبیات و هنر بود و با این خصائل جسمی و روحی، الهام‌بخش طبع شاعرانه ورزی به شمار می‌آمد. وی نیز در جلساتی که همسرش شرکت می‌کرد، حضور داشت و در همین نشست و برخاست‌ها بود که بین او و جوانی بلندبالا اهل مازندران علائق عاشقانه شکفته شد و بتدریج حدیث مهرورزی آنها به یکدیگر از پرده بیرون افتاد و نهایتاً بین ورز

آمد اما در نگاهش .... 
نباشی سخت میگذره  
اصلا میدونی چیه همین روزا که حرف نمیزنی همین روزا که حرف نمیزنم بدترین روزایی زندگیه،  باشه قبول خودم خواستم ساکت باشی، اما این لحظه ها همین روزایی مثل امروز که لحظه لحظش سخت میگذره باید پیشم باشی کتابی که ورق میزنم رو از دستم بگیری،بگی دو دیقه گوش میدی؟  بهت زل بزنم و از برنامه هات بگی و از نقش من تو اجرایی برنامه هات بعدم پشت بندش بگی میتونی دیگه الی؟وایسی تا من نظرم رو بگم، اصلا راجب هرچی میتونیم حرف بزنیم مشکلاتمون، کار.... فقط میخوا

نباشی سخت میگذره 
کریمان همه مات ام البنین اند  
نذر حاجتی که برآورده نشد...
یا ام البنین
کریمان همه مات ام البنین اند
فقیر کرامات ام البنین اند
نه تنها دل ما که داوود و موسیٰ
اسیر مناجات ام البنین اند
همه ساقیانی که صاحب سبویند
دخیل خرابات ام البنین اند
مریدان عباسِ او در دو عالم
به دنبال خیرات ام البنین اند
پسرهای او یار خون خدایند
دلیل مباهات ام البنین اند
پسرهای نور و تجلی نورند
تجلی آیات ام البنین اند
به خورشید تابان قمرها می آید
به ام البنین این پسرها می آید
گرفتند ماهش... همه تکیه گاهش


کریمان همه مات ام البنین اند 
کارتن خواب  
هر روز که می رفت پیاده روی و ورزش نگاهی هم به اطرافش می کرد.نگاهش عمیق بود.مثلا زباله ها ی مردم تو خیابان را که می دید حرص می خورد.اگر کارتن خوابی را می دید حرص می خورد.می گفت این ها زیبنده یک جامعه اسلامی نیست.یک روز تعریف می کرد که داشتم صبح زود می رفتم ورزش کنم که دیدم همسایه ای حلیم پخش می کند.با خود گفتم حلیم گرفتنم فایده ای ندارد.من که دارم می روم ورزش.چند قدمی که رفت فکری به ذهنش رسید.او می گفت برگشتم و یک ظرف حیلم گرفتم و رفتم به سمت پارک مح

کارتن خواب 
نقاشی-شعر محرم  
گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی  با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشيد گفتمش چون می کشی تصویر مردان خدا  تک درختی در بیابان یکه و تنها کشيد گفتمش نامردمان این زمان را نقش کن عکس یک خنجرزپشت سر پی مولا کشيد گفتمش راهی بکش کان ره رساند مقصدم  راه عشق و عاشقی و مستی ونجوا کشيد گفتمش تصویری از لیلی ومجنون رابکش عکس حیدر(ع) در کنار حضرت زهرا(س)کشيد گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن  در بیابان بلا، تصویر یک سقا کشيد گفتمش از غربت ومظلومی ومحنت بکش فکر

نقاشی-شعر محرم 
یا شمس الشموس...  
چه حس خوبیست!
که در حرم نشسته ای...
که کبوتری پر میکشد
که کودکی لیز لیزک بازی میکند...
و تو در منظومه ای هستی که خورشیدش "شمس الشموس" است...
چه اهمیتی دارد که زمان میگذرد؟
که شب میشود؟
اصلا مگر شب میشود؟
مگر شب همان نبودِ خورشید نیست؟
اینجا که همیشه خورشید هست!
خورشیدی که نورش قلب ها را روشن میکند
و گرمایش سنگ ها را آب...
و نگاهش کور ها را بینا...
یا شمس الشموس...
پ.ن: مشهد نایب الزیاره ام...
التماس دعا
یاعلی

یا شمس الشموس... 
عشق ارباب 7  
-کمکم کنبا تعجب نگاهم کرد که لبخند بی جونی زدم و با ناراحتی گفتم-باش که از اخلاق گندت که هر دقیقه ی یکبار عوض می شه بدم می آد اما ازت می خوام کمکم کنیشایا اخمی کرد و گفتشایا:چه کمکی؟-انتقاماخمهایش بیشتر درهم رفت و با خشمی در صدایش گقتشایا:با انتقام به جایی نمی رسی بهتره برگردیلجوجانه ابرویی بالا انداختم و با درد خودم را راست کردم و گفتم-مقصد من از اومدن به اینجا انتقام بود و تنها راه خلاصی از این مقصد جز انتقام چیز دیگه ای نیستشایا پوزخندی زد ک

عشق ارباب 7 
[عمرش به دیوار نبود]  
جای سایه نبود، نبودنش پر می‌کرد حجم خالی اتاق را. دراز می‌شد روی تخت، پهن می‌شد زیر پتو، می‌ایستاد روبروی قفسه‌های کوتاه کتابخانه، می‌نشست روی مبل تک‌نفره، کتاب می‌خواند زیر نور زرد چراغ، لباس می‌پوشید، لباس می‌پوشید، لباس می‌پو...آرام آستین‌ها بالا می‌آمدند، آرام می‌لغزیدند پارچه‌ها روی برهنگی تنش، آرام دو لنگه چوبیِ دکمه‌ها بسته می‌شد روی منظره‌های پردرخت. بعد می‌ایستاد روبروی آیِنه، قد می‌کشيد توی آیِنه، زیبا می‌شد کنار

[عمرش به دیوار نبود] 
۱۷۵  
این غزل تقدیم می شود به ۱۷۵ پرستوی بسته بال

با بالهای بسته پرستو که پر کشيد
تا آسمان خدا خط شق القمر کشيد
در تو هزار شط خطر خورده خواب کرد 
با من هزار پای گریز از خطر کشيد 
سی سال... سرد،خسته و تنها رها شدی 
تا کاسه های صبر خدا نیز سر کشيد
این سالها چقدر برای تو مادرت 
چشمی به راه آمدنت پشت در کشيد
شب را به پلک خیس سحر گاه چاره کرد 
خون خورد و آه از دل خونین جگر کشيد
تلفیق عشق و حسرت و اندوه ودرد بود 
آهی که از عمیق دل خود پدر کشيد
_"این سالها که خان

۱۷۵ 
تو همانی ک دلم لک زده لبخندش را..  
 
تو همانی که دلم لک زده لبخندش رااو که هرگز نتوان یافت همانندش رامنم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کردغزل و عاطفه و روح هنرمندش رااز رقیبان کمین کرده عقب می ماندهر که تبلیغ کند خوبی ِ دلبندش رامثل آن خواب بعید است ببیند دیگرهر که تعریف کند خواب خوشایندش رامادرم بعد تو هی حال مرا می پرسدمادرم تاب ندارد غم فرزندش راعشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به توبه تو اصرار نکرده است فرآیندش راقلب ِ من موقع اهدا به تو ایراد نداشتمشکل از توست اگر پس زده پیو

تو همانی ک دلم لک زده لبخندش را.. 
خونه تکونی  
یکی نیست بگه بلد نیستی بپرس. چ ادعاشم میشد:| " خود راننده میدونه از کجا باید بره" خود راننده بیخود://// والا. مسیر پانزده دقیقه ای رو یک ساعته رفت داشت حالم بهم میخورد اینقدر که دور شهر چرخید. نه اینکه خیلی حالمم خوب بود:/ قشنگ دیگه بهم ریخته بودم اعصابم خورد شد:/ 
شاید خونه تکونی خونه مامانا یکم حال آدمو سر جاش بیاره. یکم یادت بره. غافلگیر شدم با کار مامانم. غافلگیر شدم با حرف داداشم. غافلگیر شدم با فشار بالای بیست پدرم:((((( هر چی بود و نبود تو ذهنم تم

خونه تکونی 
داستان دابل اسی دبیرستان ما ( قسمت سیزدهم )  
مین وو بهش نزدیک شد و با یه سیلی اونو به زمین پرت کرد و بعدش هم لگدی راهی شکمش کرد و همین کار باعث شد سارا کمی دورتر پرت شه . بعد از اون مین وو آروم آروم رفت بالا سرش . نگاهش از روی صورت ترسیده ی سارا کم کم پایین اومد و روی رون های پاش که به خاطر لگد دامن از روش کنار رفته بود و مشخص شده بود ثابت موند . خنده ی منزجر کننده ای زد و دوباره چشماش رو از روی اونها گرفت و بالا برد تا اینکه روی سینه های سارا متوقف شد . کم کم جلو می رفت و خندش هم شدت می گرفت .

داستان دابل اسی دبیرستان ما ( قسمت سیزدهم ) 
she shot me down, bang bang  
مه‌تاب: اضمحلال من هنوز از حبس در نیامده...
راستش اول کمی ترسیدم. "نکند مه‌تاب هم پاخالِ یکی از همین گوریل ها شده باشد..." پرسیدم:
علی: از حبس در نیامده؟!
- نه، در نیامده. هنوز هم اضمحلال من حبس است. توی خودش. حبسی ِ من، آزادی خواه نیست والا کلیدش هم دست خودش است. حبسی ِ من، نای باز کردنش را ندارد. نه مثل آدم های مفنگی، مثل خودش.... معلوم نیست حبسی من چند لول داشته که بعد از این همه سال هنوز هم نشئه است؟!
نگاهش کردم.
- حبسی ِ تو یک دولول دارد، یک پیشانی، ی

she shot me down, bang bang 
رمان عشق ارباب4  
-آنی این مردک رو می شناسیآناهیتا صاف نشست و همانطور که نگاهم را دنبال می کرد با اخمی گفتآناهیتا:اه چقدر من ازش بدم می آد-کی کی هستآناهیتا با حرصی که از نگاه خیره ی او به من می خورد گفتآناهیتا:بابای آروینه شوهر آتوسا... یوسف-عجــــــبآناهیتا:تورو خدا نگاهش کن چطور نگاه می کنهبا صدای پر از عصبانیتش خنده ای کردم و گفتم-حرص نخور خواهر جان شیرت خشک می شهآناهیتا مشتی به بازویم زد وبا اخمی گفتآناهیتا:.....رمانی ها....

رمان عشق ارباب4 
کافه  
یک قرار و دو ادمیک کافه و دو صندلییک موضوع و کلی حرفیک سفارش جدیدشروعی دوبارهگاهی باید حرف بزنیم ،راه برویم و لذت باهم بودن را تجربه کنیمهمین که کنار همیم بزرگترین خوشحالی میتونه باشهبزرگترین انگیزه من میتونه بودنت باشه ،سرمایه ایی که یک عمر ازش محروم بودمدرک شدنمو میگمبا تو دارمشحس خوبی که از دیدن دیگران وسط تماشای اون دارمحس خوبی که در نگاهش هستحس خوب لبخندشهمه و همه این اتفاقات شیرین تنها در 50 دقیقه :)گاهی زمان هم به ما رحم میکند#ع_ص_پون

کافه 
انتخاب  
یادم میاد دوران دبیرستان یه همکلاسی داشتم که اعتقادات کاملا متفاوتی داشت و من همیشه با دید تحقیر و با یه حس بد نگاهش میکردم. اما حالا که درست نگاه میکنم میبینم که ایشون نسبت به من در سطح بالاتری بوده، و این من بودم که پایین تر بودم. چرا که اعتقادات ایشون مبتنی بر یک معرفت و یک انتخاب بود در حالی که من فقط بر اساس خوب و بد برامده از جامعه اطرافم و بصورت منفعلانه اعتقاداتم رو انتخاب کرده بودم. معرفت و انتخاب حتما از انفعال و جزمیت با ارزش تر و انس

انتخاب 
زن عاشق  
تو زن عاشق ندیده ایتا بفهمی چه می کند با دلت!زن عاشقبا صدایش ایمانت را می برد پیش خدابا دستانش در کویر دلت گل امید می کاردبا نگاهش به تو زندگی می بخشدزن عاشق معجزه زندگی در دامن داردگل عشق در باغچه دلت می کارد.زن عاشق عشق می دهدبی تمنا بی بهانهزن عاشق عاشق است."تقدیم به زنان عاشق سرزمینم که بی تمنا شوق بودن را در وجود مردان هر روز برای ابد می کارند".#امیربرات_نیا۱۰ آبان۱۳۹۸

زن عاشق 
شعر ویلیام کارلوس ویلیامز۲  
"پرترەی پرولتاریا"

زنی جوان و درشت‌هیکل سربرهنه
با پیشبند
موها را به عقب خوابانده
در خیابان ایستاده
یک پای جوراب‌پوش
بر پنجه کنار پیاده‌رو
لنگه کفشش به دست. خیره
نگاهش می‌کند
کفیِ کاغذی‌اش را بیرون آورده
تا میخی بیابد
که آزارش می‌داده.

ویلیام کارولس ویلیامز
ترجمە:حسین مکی زادە

شعر ویلیام کارلوس ویلیامز۲ 
چَشم گفتن های گاه و بی گاه..  
بسم الله الرحمن الرحیم
باد، تک گلدان حیات سنگی را به بازی گرفته بود..اول سرمای زمستان بود و سوز استخوان ترکان..
داخل خانه اما گرم بود...از صدای بلند خنده ی مردها...شیطنت بچه ها..خنده های ریز زنانه..
و آتش شومینه که کسی متوجه اش نبود!
سفره رنگین نهار ساعتی پیش برچیده شده بود،اما عطر خوش پلوی زعفرانی هنوز در هوا جاری بود.
حاج خانم صدر خانه نشسته بود و با رضایتمندی همه را از نظر می گذرانید...
گاهی با گفتن جمله ای شادی زنها را کامل میکرد و گاهی با- بفرما

چَشم گفتن های گاه و بی گاه.. 
نوروز تو راهه  
عید آمد و عید آمد وان بخت سعید آمد      برگیر و دهل می زن کان ماه پدید آمد

عید آمد ای مجنون غلغل شنو از گردون     کان معتمد سدره از عرش مجید آمد

عید آمد ره جویان رقصان و غزل گویان       کان قیصر مه رویان زان قصر مشید آمد

صد معدن دانایی مجنون شد و سودایی    کان خوبی و زیبایی بی مثل و ندید آمد

زان قدرت پیوستش داوود نبی مستش     تا موم کند دستش گر سنگ و حدید آمد

عید آمد و ما بی او عیدیم بیا تا ما           بر عید زنیم این دم کان خوان و ثرید آمد

زو زهر شک

نوروز تو راهه 
داستانک 8  
جای دنجی بود و هم صحبت خوبی
لیوان چای را بر میداشتم با چند عدد قند همراه خیالی مشتاق با گامهایی آرام میرفتم و کنارش مینشستم. حس میکردم! به ندرت میان صحبت هایم بر میگشت و خیره نگاهم میکرد بین خودمان بماند نگاهش عجب میچسبید من تماما خریدارش بودم. سهم من از او حضورش و سهم او از من یک لیوان چای!
گاهی سخت بیتاب میشدم آرام سر فرا گوشش می آوردم که شاید نجوایم، سکوت دلنشینش را به لبخند همچون عسلش مزین کند واقعا معرکه میشد! آخرین بار کنار پله دیدمش. اما

داستانک 8 
تو همانی...  
تو همانی که دلم لک زده لبخندش را
او که هرگز نتوان یافت همانندش را
 
منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد 
غزل و عاطف و روح هنرمندش را
 
از رقیبان کمین کرده عقب می ماند
هر که تبلیغ کند خوبی دلبندش را
 
مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر
هر که تعریف کند خواب خوشایندش را
مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد
مادرم تاب ندارد غم فرزندش را
 
عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو
به تو اصرار نکرده است فرایندش را
 
قلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشت
مشکل از توست اگر

تو همانی... 
: )  
یه وقتی توی این زندگی، آدمی پا به روزهامون میذاره که آشناست. انقدر آشنا که فکر میکنیم سالها قبل باهاش درباره ی همه چیز، از مسخره ترین بحران های خاورمیانه تا شور و آبکی بودنِ قرمه سبزی، حرف زدیم. انقدر آشناست که اگر ساعت ها و ساعت ها فقط بشینیم و در سکوت نگاهش کنیم سیر نمیشیم. انقدر آشناست که یهویی میفهمیم اونی که همه ی لحظه هامون تا الان کم داشته خودِ خودِ خودشه؛ از اون لحظه به بعد، لحظه ها تنگ میشن، تاریک میشن، کش میان ... .چون اونی که باید باشه

: ) 
غیرتشان کجاست  
ڪنار خیابان داشتم با ابراهیم صحبت می‌ڪردمیهو دیدم صورتش سرخ شدرد نگاهش را دنبال ڪردم؛ دیدم چشمش خورده به یه زن بدحجاب ڪنار ڪیوسڪ تلفنابراهیم با ناراحتے رویش رو برگردوند 
و گفت:غیرت شوهرش ڪجا رفته؟! ☜غیرت پدرش ڪجا رفته؟! غیرت برادرش ڪجا رفته؟!
بعد رو ڪرد به آسمان، با حالے پریشان گفت: خدایـــا! تو خودت شاهد باشما حاضر نیستیم چنین صحنه‌هاے خلاف دینے رو توے این مملڪت ببینیمنڪند به خاطر اینها به ما هم غضب ڪنے و بلاهاے خودت را بر سر ما نازل ڪنی

غیرتشان کجاست 
 
یک گل و صد بهار

یاد آن روزی که بهمن گل به بار آورده بود
و آن زمستانی که با خود نوبهار آورده بود

یاد باد آن دل تپیدن های مشتاقان یار
و آن عجب نقشی که آن زیبا نگار آورده بود

عشق را صد رشته جان، در لعل نوشین بسته بود
حسن راصد چشم دل، آیینه وار آورده بود

از گلستان شهیدان تا به مهرآباد عشق
موج دریای زمان، چشم انتظار آورده بود

منکران گفتند با یک گل نمی گردد بهار
لیک ما دیدیم، یک گل صد بهار آورده بود

در نگاهش جلوه گل بود و با غوغای عشق
در چن هر گوشه ای

 
ماجراهای پسر واکسی2  
خارجی-روز-پیاده رو
   پسر واکسی(10 ساله)  به پیرمرد(70 ساله) که کنار او نشسته است،رو میکند. با ناز و خواهش از او میپرسد: شما که
گفتید این پول دوختن کفشها را برای خودتان نمیخواهی. پس بگویید برای کی
میخواهید؟ در همین حال پسر جوانی(23 ساله) با شلوار جین و پیراهن آستین کوتاه زرد رنگ در حالی
که نگاهش متوجه صفحه ی تلفن همراهش بود. و جلویش را نگاه نمیکرد، به جعبه ی
وسایل پسر واکسی برخورد کرد و زانویش هم آرام و نه با شدت به سر پسر
برخورد کرد.پسر واکسی ابتد

ماجراهای پسر واکسی2 
قشنگ ترین گلِ دنیا  
تو خواب و بیداریِ قیلوله ی بهاری بودم و گوشم رو سپرده بودم به صدای بازی دختر بچه های توی حیاط ، مدتهاست که هر وقت چشمامو میبندم تصویر ثابت همه ی رویاهام لبخند توعه . مدام سعی میکردم تا چهره ت رو با همه ی جزییاتش بیاد بیارم که یهو با شنیدن اسمت مثل فشنگ از جام پریدم ، دو نفر مدام اسمت رو صدا میزدن ، پنجره ی کنار تخت خواب رو باز کردم و سرم رو آوردم بیرون ، دختری که متوجه نگاهِ من شده بود گفت عمو مگه " ... " اسم یه گل نیست ؟ 
چند ثانیه نگاهش کردم ، اسم گل

قشنگ ترین گلِ دنیا 
پیرزن وشب  
شب سردی بود … پیرزن بیرون میوه فروشی زل زده بود به مردمی که میوه میخریدند. شاگرد میوه فروش تند تند پاکت های میوه رو توی ماشین مشتری ها میذاشت و انعام میگرفت.
پیرزن با خودش فکر میکرد چی میشد اونم میتونست میوه بخره ببره خونه … رفت نزدیک تر، چشمش افتاد به جعبه چوبی بیرون مغازه که میوه های خراب و گندیده داخلش بود … با خودش گفت چه خوبه سالم ترهاشو ببره خونه. میتونست قسمت های خراب میوه ها رو جدا کنه و بقیه رو بده به بچه هاش، هم اسراف نمیشد هم بچه هاش

پیرزن وشب 
یه حس معصومانه  
خیلی وقت بود ندیده بودمش. تو ایستگاه منتظر ماشین بودم که یدفعه دیدم  یکی داره تند تند میاد سمت من. برگشتم نگاهش کردم که دیدم بله خودشه. به روش لبخند زدم. یدفعه اومد و خودشو انداخت تو بغلم. حس کردم چقد منو دوست داره. گفتم: چی شده؟ مهربون شدی؟ خبر جدیدی هست که من ازش بی خبرم؟! گفت: آره خب دوستت عروس شده. گفتم: ای کلک چشم منو دور دیدی دیگه! با معصومیت خاصی گفت: حالا تغییری هم کردم؟! گفتم آره ... چشمات!
+ بعضی وقتا بهترین حس دنیا رو از تو حاشیه ترین آدمای

یه حس معصومانه 
توصیه امام (نائب امام)  
امام به فرزند ملت توصیه کرد در انتخابات 96 نامزد نشود. برای کسی که برنامه ای برا انتخابات 96 نداشت ، این توصیه خوشحال کننده بود ، چرا که مسعولیت از دوشش برداشته شد.و این به وضوح در او بعد شنیدن توصیه مشخص بود.
اما پشت بلندگو ، و پی بندش خنده حضار ان هم بعد سخنان دیروزش خیلی تلخ بود.تلخی که با نامه فرزند ملت تا حد زیادی از دهن رفت.
اما عکس العمل رسانه های چپ و راست که با تعبیر امام همه در یک قطب جا میگیرند، جالب بود.
همانهایی که تا دیروز حرف از رد صلا

توصیه امام (نائب امام) 
کدهایی که آقای روحانی به ما می دهد  
به نظر شما اشاره رئیس جمهور محترم آقای روحانی در دو جمله پایین چه کسی است؟
1- کسی که می گوید ما به قدرت سخت نیاز نداریم ساده لوح است [لینک]
2- آنکه می گوید قدرت نرم نیز نیاز نداریم، نگاهش کوته بینانه است،
قطعا اهالی بصیرت به خوبی از شنیدن این دو جمله به یاد ...

کدهایی که آقای روحانی به ما می دهد 
حرف دل برای دوستان  
عزیزان توجه کامل داشته باشید به نکاتی که خدمتتون عرض میکنم!تجربیات شخصی بنده خشایار خانپویا م.م.زمانی که در کوه و بیابان وجنگل یاهرمکانی دنبال آثاروعلائم میگردید باید چند نکته رو مد نظرداشته باشید!!!1-دنبال تفاوتهای جدی و مهم باش ،شاید خیلی تابلونباشن ولی دقت کنی واز فکرت کمک بگیری متوجه میشی.2-دنبال عجایب وغرائب باش!ببین وجود چه چیزی در مکانی که هستی غریبه،ویا ازجهات مختلف ودلایل متفاوت عجیبه بودنش دراونجا!3-دنبال چیزی باش که علائم دیگه هم

حرف دل برای دوستان 
خراش هایی از جنس عشق !!  
. خراش هایی از جنس عشق!!
 روزی پسرکی لباس هایش را درآورد و داخل دریاچه نزدیک خانه شان شیرجه زد. مادرش از پنجره نگاهش میکرد و از شادی کودکش لذت می برد. ناگهان تمساحی را دید که به آرامی به پسرش نزدیک میشد. وحشت زده به سمت دریاچه دوید و فریادکنان،پسرش را صدا زد. تمساح با یک چرخش،پاهای کودک را به دهان گرفت اما مادر رسید واز روی اسکله بازوی پسرش را گرفت. تمساح پسر را با قدرت می کشيد ولی عشق مادر آنقدر زیاد بود که نمیگذاشت پسردر کام تمساح رها شود. کشاور

خراش هایی از جنس عشق !! 
بی خانمان  
 
 
گذشت روزهای خزان مهرگان
یلدای طولانی تاریکی
رسید فصل سپیدی 
شب های سرد بی کسی و غم
در کوچه های بی تفاوتی 
کودکان بی خانمان
هنگام می گذرد ولی برای او به شکل دیگری
نگاهش به آسمان
سخنی در دلش
خدایا کی صبح می شود؟؟؟
 
علی میرزایی آیگانی
 
 

بی خانمان 
خریدممبرفیک تلگرام  
افزایش ممبر رایگان
افزایش ممبر کانال بدون محدودیت
اضافه کردن خودکار ممبر بدون دخالت شما
ساخت کانالهایی با اعضای بالا بدون هیچ گونه محدودیتی !!
داشتن ممبرهایی که قابلیت لفت ندارن و همیشه ثابت هستند
اضافه کردن ممبر بدون نیاز به ادمین بودن در کانال
قابلیت فروش ممبر برای کانال های دیگران

فروش ممبر فیک

خریدممبرفیک تلگرام 
  

فروشگاه

لینک عضویت در کانال تلگرام

عضویت در گروه تلگرام جوک کلیپ عکس


کانال تلگرام

جدیدترین مطالب

ربات تلگرام چت ناشناس
پیدا کردن افراد نزدیک با GPS
( اسنپ گرام )