دانلود فیلم متری شیش و نیم با لینک مستقیم


بی بلاگ

تمامی اطلاعات, خبرها و مقالات بصورت خودکار از سایت های فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده می شوند و بی بلاگ هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای آنها ندارد .
تولبار و نحوه استفاده از آن

تبلیغات

***

خیریه مهربانه

خیریه مهربانه

پست ثابت

همت 110

تبلیغات

همت 110


انگار ،هیچ چیز در دست های من نبود

انگار ،هیچ چیز در دست های من نبود  
اگر من در جایی دیگر به دنیا می آمدم ،چه می شد؟ جنگل هاي آفریقا،کلبه هاي ساحلی ایتالیا،یک خانواده ی بودایی، ده کوره هاي برزیل، با پدر و مادر  زرتشت مسلکی در هند،میان کولی ها، بین بردگان سیاه پوست آفریقا،چشم بادامی هاي زردپوست خاور دور، خانه ی بی سرپرستان انگلیسی، خانواده ی نژادپرست آلمانی ، یک شینتوی مغولی یا سرخپوست آمریکایی،...اصلا چرا من مادام کوری نشدم؟یا ژاکلین کندی؟الیزابت تیلور زیبا ؟...انگار یک بازی بود ،انگار هیچ چيز در دستان من ن

انگار ،هیچ چیز در دست های من نبود  
+  
.
حال وحوصله ی بیرون پریدن را نداشت.در دلش آتش لازم نبود . همت زد وخورد نداشت.هیچ چيز در دنیا نبود ک ارزش این کار را داشته باشه . حتی عشق. حاضر نبود حتی علیه عشق مبارزه کند . البته عشق ب هیچ دردش نمیخورد. ولی خب وقتی عشق آمد آمده دیگه .انگارآدم زیر بهمن رفته باشه . چکار میشد کرد؟ کم کم داشت احساس خوشی می کرد. انگار تسکین یافته بود. مثل وقتی ک اصلن دیگر هیچ امیدی باقی نمانده .
(خداحافظ گاری کوپر _رومن گاری)
…دوباره خواندنش:))

+ 
ناااااااب:)  
من تب زده بیمار و....
تو انگار نه انگار
لب تشنه ی دیدار و....
تو انگار نه انگار
 
دور از تو شده سنگ صبور من دل تنگ...
یک گوشه ی دیوار و....
توانگار نه انگار
 
از چشم تو افتاده ام و زیر عبورت
له میشوم این بار و....
تو انگار نه انگار
 
دل تنگی و بی هم نفسی حال خرابی ست
روی دلم آوار و....
توانگار نه انگار
 
من را به گناهی که نگاه تو در آن بود
بردند سر دار و...
تو انگار نه انگار
 
جان می کنم و محو تماشایی و هر روز...
این حادثه تکرار و....
تو انگار نه انگار
 
بی مرگ نشد لا

ناااااااب:) 
این طور زندگی کنید  
 
• «طورى کار کنید که انگار نیازى به پول ندارید،• طورى عشق بورزید که انگار هرگز آزرده خاطر نشده‌اید،• طورى شادمانی كنید که انگار هیچکس شما را نمی‌بیند،• طورى آواز بخوانید که انگار هیچکس صداى شما را نمی‌شنود،• و بالاخره طورى زندگى کنید که انگار زمین، بهشت است.»
Labels: Nice

این طور زندگی کنید 
دلخوشی  
دلخوشی هرگز نیامد شایدم قسمت نبودپشتِ هر حکمت لزوما هم درِ رحمت نبودعاشقی کردن شبیه قصّه ها زیبا نبودعشق هم آمد ولی جز لایقِ لعنت نبودغارِ من گنجایشی دیگر به غیر از من نداشتهر که آمد ماندنی شد،از قضا دعوت نبودتاب دارد مغز من سُر میخورم در خاطراتزندگی چيزی به غیر از تونل وحشت نبودهر چه پیش آمد سپر کن سینه را با سرخوشیهیچ چيز انقدر ها هم با اهمیّت نبود...    

دلخوشی 
 
لحظاتی حساس!!شمارش معکوس!!نماز شکسته!!حموم بزرگ!!
 
اینجا مشهد است!!خدارو شکر خواهرم خیلی خونسرده!!انگار نه انگار ساک بچه رو اوپنه انگار نه انگار قراره منو غزل سادات فراد تو آپارتمان تنها بمونیم!!تا ظهر:|
انگار نه انگار همه دارن زود می خوابن تا فردا زود بیدار شن:)))
 
صدای هواپیماها آزارم میده!!غزل داره تو هال کتاب میخونه بخابه:|
و ما همچنان عادی:)))
و ما همچنان عادی...
 
خونه حیاط نداره!!از خونه هاي بی حیاط متنفرم!!خونه جدید:)))
این میتونه یکم بهم دلگرم

 
دلتنگی  
ای بابا عجب روزگاریه ها میبینید؟؟؟انگار همین دیروز بود که هممون بخاطر برد مقابل لهستان ریختیم تو خیابون و بزن و بکوب تا صبح......
انگار همین هفته ی پیش بود که آقا سعید رفت روسیه ، سفیر آب شد .
انگار همین دیروز بود که همه ی کانالارو می چرخیدیم تا یه مصاحبه ای چيزی ببینیم یا تلتکست شبکه ی 3 رو می پوکوندیم تا هرروز پخش زنده هارو چک کنیم.
انگار همین دیروز بود که ما دخترا خودمونو کشتیم تا بریم تو استادیوم ولی آخرش هم .....
انگار همین دیروز بود که 7تا قل هو

دلتنگی 
پوست گردو  
امروز به خیر بگذرد،
جمعه ست دیگرسر تا پایش راغم گرفته.انگار خودش هم راضینبود که دست ما رادر پوست گردو بگذارد!حسّ عجیبی داردلحظه هايش،وقتی که سَر می کشم شان.طعم گس متمایل بهتلخ.فکر می کنم بهیک مزّه ی شیرین نیاز ست.بوسه هايت راکمی به لب هايم قرض می دهی؟!#زهرا_موسی_پور

پوست گردو 
چرا من ؟  
فکر میکردم خانواده پشتیبان آدمه. اعضای خانواده همیشه حواسشون به آدم هست و هیچوقت دل آدم رو نمیشکنن. فکر میکردم پدر و مادر حاضرن خودشون خیلی چيزها رو نداشته باشن ولی بچه ها شون همه چی داشته باشن و خوشحال باشن ....قرار نبود از نون شب شون بزنن تا برای من چيزی بخرن ،قرار نبود همه چی همون جور که من میخوام باشه ،قرار نبود به ساز من برقصن ،قرار نبود ...ولی قرار هم نبود چپ و راست دل بشکنن، قرار نبود اینقدر بی رحم و بدون فکر باشن..محض رضای خدا ،فقط محض رضای

چرا من ؟ 
گذرا  
یاد بچگیام افتادم. نه که نفهمم دور و برم چه خبره;اما خیالم نبود چ اتفاقاتی داره میفته.
راحتتر میگذشت همه چی.همه میگذشت و این خوب بود!
نوجونی گه بود چون انگار زمان متوقف بود چون سر هر چيزی گیر بودم 
باید گذشت.از خوب و بد هر چيزی گذشت و بیخیالش بود!
مث شخصیت میم تو درخت گلابی!

گذرا 
خود درگیری  
کلافه ام،،،،،،،،، رفلاکس معده  هم دارم، هرچند دقایقی پیش قرص خوردم،،،،اذیتم میکنه خیلی،،،،حس این روزهاي من مثل کسی هست که انگار از یک دنیای دیگه اومده به این دنیا،،، انگار دوباره به دنیا اومدم،،،، با دقت به همه چی نگاه میکنم،،، مثل بچه هاي کوچیک، انگار تازه دارن به بعضی محیط هاي خارج منزل و آدم هاي غیر از خانواده ، آشنا میشن،،، همه چيز برام آشناست اما انگار تو ذهنم کمرنگ شدن، انگار ده ها سال ازشون گذشته،،،،یه وقتایی گیج میزنم،،،خیلی از

خود درگیری 
خـــــــانـــــوم...  
 
خانوووووووم .... شــماره بدم؟؟؟؟؟؟
 
خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟
 
خوشــــگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟
 
اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید !
 
بیچــاره اصـلا” اهل این حرفـــــها نبود... این قضیه به شدت آزارش می داد
 
تا جایی که چند بار تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و ...
 
به محـــل زندگیش بازگردد.
 
روزی به امامزاده ی نزدیک دانشگاه رفت…
 
شـاید

خـــــــانـــــوم... 
بهتر شدم یا بدتر! مساله این است!  
تو مهمونی نشسته بودم و از حرفای بزرگترا حوصله ام سر رفته بود. به گوشیم یه نگاه انداختم. خبر خاصی نبود. به دو سه تا کامنت یه جواب مختصر دادم و دوباره گذاشتمش تو کیفم چون شرایط خیلی برای درست کردن اون عکسی که می خواستم برای اینستاگرام آماده اش کنم, مهیا نبود. دستم رو گذاشتم زیر چونه ام و بین صدای همهمه ی اطرافیان خیره شدم به فرش... یادم افتاد آخرین باری که اینطور به فرش خیره شده بودم رو یادم نیست! انگار مال خیلی وقت پیشه! یهو یاد بچگیام افتادم. اون ر

بهتر شدم یا بدتر! مساله این است! 
حوادث زندگی  
زمانی که ننوشته ام را هنوز نتوانسته ام به زمان «نوشتن» تبدیل کنم.انگار وزنه ای سنگین در دست دارم که نمیتوانم زمین بگذارمش و قلمم را بردارم. سر در گم ام. سردرگم که البته هنوز از اتفاقاتی که در زندگی رخ میدهند، «منگ» شده ام. انگار توانایی و انگیزه حرکتم را از دست داده باشم. انگار کلمات و عبارات با چسبی سخت درون ذهنم چسبیده اند. میلیون ها کلمه برای نوشتن دارم، اما آن کلمات از آن بالا به سوی دستم نمی آیند، روی کاغذ نقش نمی بندند و جلمه نمی سازند. ان

حوادث زندگی 
دنیای امروز ما  
مدتی بود داشتم فکر می کردم با امدن موبایل اپلیکیشن ها از جمله تلگرام و اینستاگرام و سایر تقریبا عده کمی همچنان در وبلاگ ها فعال هستند.
اما چيزی که هست انگار وبلاگ ها ریشه و قدمت دارند اما این در موبایل اپلیکشن ها خیلی دیده نمی شود اگر شما بعد مدت ها به وبلاگتان سر بزنید همچنان مطالبتان بر روی ان باقی است اما در موبایل اپلیکیشن ها با این نظم موضوعی و زمانی نه چندان.
با اینحال گویا موبایل اپلیکیشن ها در جامعه محبوبیت بیشتری پیدا کرده است.
روزی ک

دنیای امروز ما 
نمی خواستم ناراحتت کنم ،اما…  
نمی خواستم ناراحتت کنم ، اما
انگار کردم !
با دوست داشتن ِ زیادم
با هِی ببینمت هايم
با همیشه ببخشها و
همیشه ، دلَم برایِ تو تنگ شُده هايم ..
نمی خواستم ناراحتت کنم ، اما
انگار کردم !
وقتی که با شانه هايِ بالا گرفته از تو میگفتم
وقتی که نام تو را بلند میخواندم
وقتی که در همیشه ،
هر جا
تو را به نام کوچَکت صدا میکردم
نمی خواستم ناراحتت کنم
اما انگار کردم !
وقتی که آن همه تو را
خواب دیدم ...
نمیخواستم
اما ...

افشین_صالحی

نمی خواستم ناراحتت کنم ،اما… 
عسل بخورید، انگار ورزش کرده اید:  
عسل بخورید، انگار ورزش کرده اید: ✍مطالعات و بررسی هاي جدید دانشمندان نشان می دهد خوردن عسل و موم آن باعث افزایش حجم عضله ها می شود.

عسل بخورید، انگار ورزش کرده اید: 
بن بست اسفند ماهی  
انگار قرار نیست من از گذشته نه چندان درخشانم عبرت بگیرم. وقتی از جایی رد می شوی و پایت به سنگی، چاله ای، آجری و ... گیر می کند و زمین می خوری، دفعه دیگر که گذرت از آن مسیر افتاد بیشتر دقت می کنی تا این بار زمین نخوری. اما من انگار شرطی شده ام که اگر گاه گداری مسیرم از مسیر قبلی گذشت باز هم پایم به آن ستگ یا تگه آجر بخورد یا باز توی همان چاله بیفتم.
حالم خوب نیست. از زمین و زمان گله دارم. از این حسم متنفرم. انگار اسفند ماه اصلا برایم آمد ندارد ... اَه ...

بن بست اسفند ماهی 
ولادت حضرت فاطمه (س) و روز زن مبارک باد  
خورشید عشق»باغ هستی بی صفا می ‏شد اگر زهرا نبود عطر گل از گل جدا می ‏شد اگر زهرا نبود تیره گی در اولین برخورد با خورشید عشق چیره بر آیینه‏ ها می‏ شد اگر زهرا نبودارتزاق آفتاب از روی عالمتاب اوست این جهان ظلمت سرا می ‏شد اگر زهرا نبود ابرهاي کفر آلود از نسیم فتنه ‏ها در هوای دل رها می ‏شد اگر زهرا نبود در دل امواج طوفان زای اقیانوس دهر فلک دین بی ناخدا می ‏شد اگر زهرا نبودنصرت حق در بر کفر از فداکاری اوست کفر حق را رهنما می‏ شد ا

ولادت حضرت فاطمه (س) و روز زن مبارک باد 
که بی تو تمام چاه ها خشکیده اند...  
 انگار
 چيزی مرا دل تنگ تو می کند...
 هر چه هست از چشمان عباس می آید...
 تا یاد کهف العباس می کنم؛
 انگار کسی در گوشم نجوا می کند:
 حیدر
 حیدر
 حیدر...
 و
 این نجوا شور می گیرد...
 مستم می کند
 و
 قطره قطره از چشمانم می بارد...
 +به یاد اربعین بی خواب شده ام...

که بی تو تمام چاه ها خشکیده اند... 
سی و سه روز لعنتی مونده...  
یاد اون روز افتادم... روز سردی بود و من روی یه نیمکت یخ پارک نشسته بودم کلاه هودیم سرم بود و به بچه ها نگاه میکردمجایی که من نشسته بودم سایه بود...ولی توی زمین بازی بچه ها افتاب...افتاب به سر هاي کوچولوشون میخورد...یه دوقلوی دختر که موهاشونو دوتا گیس بافته بودن خوراکی هاشونو با هم تقسیم میکردن و با بقیهو چندباره از نردبون سرسره ی کوچیک میرفتن بالا و سر میخوردن پایین؛سر و صدا میکردن...چند تا پسر اونور تر فوتبال بازی میکردن... و هی بازیکناشونو تعویض

سی و سه روز لعنتی مونده... 
ابن روزها که می گذرد(5)...  
خوبیش این است که این شب ها طوریست که می شود تمام بغض هاي روز را نگهداری و جایش لبخند تحویل بدهی و انگار نه انگار بمانی تا نیمه هاي شب... آن وقت سرت را بگذاری که «یا مولاتی یا فاطمه اغیثینی...» همه اش خالی می شود!نمی دانم اما نگرانیم این است که حکما با این اوضاع آدم ها من چقدر باید بیچاره باشم  اگر تو یکی از این شب ها شما از آتش دنیا نجاتمان ندهید و برای همیشه راهیمان نکنید...

ابن روزها که می گذرد(5)... 
امنیت...  
خانوووووووم....شــماره بدم؟؟؟؟؟؟
خانوم خوشــــــگله برسونمت؟؟؟؟؟؟؟  
خوشــــگله چن لحظه از وقتتو به مــــا میدی؟؟؟؟؟؟  
اینها جملاتی بود که دخترک در طول مســیر خوابگاه تا دانشگاه می شنید!
یچــاره اصـلا" اهل این حرفـــــها نبود...این قضیه به شدت آزارش می داد تا جایی که چند بار 
تصـــمیم گرفت بی خیــال درس و مــدرک شود و به محـــل زندگیش بازگردد. روزی به امامزاده ی
نزدیک دانشگاه رفت... شـاید می خواست گله کند از وضعیت آن شهر لعنتی....! دخترک وارد

امنیت... 
پریدن ها  
چ.و.گ.ی که عروس شد، اومدم به مامان خبر دادم؛ زودی گفت تو ناراحت نشیا ، تو هم شوهر میکنی...وقت ازدواج تو هم میرسه...
دهنم وا موند. مامان یجوری گفت انگار شوکولاته. به منم میرسه. نگران نباشم! اصن موندم.مامان که هیچ وقت به این چيزا توجه نمیکرد و گیرم اگه سر مساله ای ناراحت میشدم، میگفت این لوس بازیا چیه، خودتو جم کن ، حالا خودش پیش دستی کرده بود و منو از ناراحت شدن برحذر میداشت!
اون موقع ها اصن حالیم نبود! تازه به آزادی اول دانشگاه رسیده بودم.اصن فکر از

پریدن ها 
دیوار...  
بدون شک دیوار یکی از بهترین و سودمندترین اختراعات بشریت بود،
دست کم برای من،جداً اگر دیوار نبود من شبا به چی می چسبیدم تا خوابم ببره،
اگر دیوار نبود من با کی حرف میزدم از غم و غصه هام،اگر دیوار نبود من سرمو به کجا میکوبوندم وقتی عصبی میشدم...
باز خدا رو که دیوار هست...

دیوار... 
دیوار...  
بدون شک دیوار یکی از بهترین و سودمندترین اختراعات بشریت بود،
دست کم برای من،جداً اگر دیوار نبود من شبا به چی می چسبیدم تا خوابم ببره،
اگر دیوار نبود من با کی حرف میزدم از غم و غصه هام،اگر دیوار نبود من سرمو به کجا میکوبوندم وقتی عصبی میشدم...
باز خدا رو شکر که دیوار هست...

دیوار... 
 
گاهی برخی "فقط خدا" گفتنها، آنقدرها هم برای خدا نیست!یکجوری میخواهند دق دلی دربیاورند! یا انگار میخواهند به آدم متلک بیاندازند، از خدا خرج میکنند!انگار که میخواهند از تشکر کردن فرار کنند! تشکر از تویی که به او لطفی کرده ای!حالا توی چشمانت زل میزنند و میگویند: تو که کاره ای نبودی! فقط خدا کارم را راه انداخت!
#فقط_خدا
#فقط_برای_خدا

 
داستان زندگی  
خیلی وقت است وقتی از  او میخوانم گریه میکنم... قبل تر برایم مقدس بود اما چندی است , دلتنگی  و غم است که همراهش میخزد درونم و بند بند وجودم را میلرزاند....  امروز هم با خواندنش اشکم بی اختیار می چکید و من فقط فکر میکردم کاش زندگی داستان بود, آخر همه پیچ و خمها عشق بود, کند میامد اما ماندگار میشد و دلخوش میکرد... آنوقت مهم نبود از کجا, مهم نبود فرصت نیست, مهم نبود دیر است, مهم نبود راه بسته است.... هیچی مهم نبود فقط چون نویسنده تصمیم گرفته به بودن ,

داستان زندگی 
باز باید تا صبح یخ بغل کنم  
امروز هم مثل پارسال شد رفتم کوه کلی گزنه چیدم، دستام تا آرنج طوری شدن که انگار هزارتا زنبور نیش زده، نوک انگشتمم طوری باد کرده که انگار یه عروس سر سفره عقد تو مراسم عسل تو حلق با انگشت، گاز گرفتش، حسابی باد کرده، الان قالب یخ انداختم تو کیسه فریزر گرفتم تو دستام

باز باید تا صبح یخ بغل کنم 
احتضار انسانیت  
انگار در این شهر، نمک اشک کودکان، دل را نمی سوزاند رگ غیرت آدمها با دیدن چهره غمگین مادران دست فروش به جوش نمی آید دیگر دستها به گرفتن دست نیازمندان عادت ندارند و میله هاي زندان، دیوارهاي فراموشی اند انگار در این شهر، بنی آدم اعضای یک پیکر نیستند انسانیت به سختی نفس می کشد خداکند که نفسهاي احتضار نباشد

احتضار انسانیت 
ابرهای سنگین دلش !  
صدای کالسکه اش را که شنیدم  فهمیدم  خودش است . و نوزاد شیرین و سه  چهارماهه ای  که تازگی ها لبخند را بلد شده .. مادرش را که می بیند میخندد انگار حس نامرئی و وصف ناشدنی  بین او  و مادرش برقرار است . رمز و رازی که فقط مادر و کودک می فهمند چیست. به چشمهاي مادر که نگاه می کنم . غم سنگینی را حس می کنم سرم   را تکان می دهم و به علامت سوال که یعنی چيزی شده ؟  که مطمئنم چيزی شده  ، چشم هايش را نگاه می کنم  لبهايش می لرزد و بغض می کن

ابرهای سنگین دلش ! 
ابرهای سنگین دلش !  
صدای کالسکه اش را که شنیدم  فهمیدم  خودش است . و نوزاد شیرین و سه  چهارماهه ای  که تازگی ها لبخند را بلد شده .. مادرش را که می بیند میخندد انگار حس نامرئی و وصف ناشدنی  بین او  و مادرش برقرار است . رمز و رازی که فقط مادر و کودک می فهمند چیست. به چشمهاي مادر که نگاه می کنم . غم سنگینی را حس می کنم سرم   را تکان می دهم و به علامت سوال که یعنی چيزی شده ؟  که مطمئنم چيزی شده  ، چشم هايش را نگاه می کنم  لبهايش می لرزد و بغض می کن

ابرهای سنگین دلش ! 
روشنان  
شال وکلاه میکردیم که برویم یک جایی.انگار میخواستیم برویم بیرون، اما فقط می رفتیم روی پشت بام خانه.بابا جدی میشد.مامان جدی میشد.هر دو تا جدی جدی فریاد میزدند.بابا می گفت: الله اکبر!مامان جواب می داد: الله اکبر!و غریبه هاي دور جواب می دادند.دوردست ها خاموش نبود.صداها، آدمها بودند.با داستان خودشان.ما هم صدا شده بودیم.شب صدا شده بود.جامعه داشت شکل میگرفت.

روشنان 
لیسانس و تعهد محضر  
امروز رفتم دانشگاه لیسانس :( چقدر دلم گرفت چقدر  نبودن دوستام اونجا پیدا بود ... لحظه ورود بغض گلومو گرفت چشم چشم میکردم که فقط یه اشنا ببینم ولی انگار تمام کسایی که میشناختم هیچ اثری ازشون نبود...:(همه جارو سرک کشیدم  همه چی عوض شده بود ....:(
خانم پور حسین وقتی منو دید چقدر خوشحال شد چقد بوسم کرد :)) 
امروز تو هم رفتی دکتر و گفت که الحمدالله چيزیت نیست :)
خدایا به محمد هم کمک کن مشکلش حل بشه3>

لیسانس و تعهد محضر 
Can't believe you were once just like anyone else  
نمیدونم این آدمِ اهمیت نده ای که نشونش میدی و اشکمو در میاره فِیکه یا اون آدمی که یهو مهربون میشه . و نمیدونم ترجیح میدم کدومش فِیک باشه . آخه میدونی ؟ قرار نبود هیچوقت تو فیک باشی اصلا.  بخاطر همینم هست که نه میتونم ازت متنفر باشم نه دوستت داشته باشم.  کاش کم بودی ، ولی فِیک نبودی.  کاش حتا نبودی اگه قرار بوده فِیک باشی . حیفِ تو نبود ؟ حیف من نبود که انقدر گفتم حیفِ توعه ؟ حیف ما نبود که ریدی بش ؟  ما به درک . حیف خودت نبود ؟ [ادامه مطل

Can't believe you were once just like anyone else 
دوست ندارم  
دوست ندارم از غصه و غم بنویسم اما ...........
دوست ندارم از تاریکی بنویسم اما ................
دوست ندارم از خاطر بروم در این وا نفسا اما چه کنم؟
انگار هرچه از غم فرار میکنم زنجیر محکم تری بر گردنم اویخته
انگار شیطان قسم خورده بر سر راهم استوار بماند..........
اما من آهنینم. آهنین. آهنین
چون خدا پشت من است و من پشت خدا

دوست ندارم 
انگار هوایی شدی و میگی من آدمتم  
همه چی خوب پیش میره جدیدا و امروز کلا دارم لشی میگردم و خوشحالم و رفتارمم کمی عوض شده :دی
میخوام بیشتر از همیشه گیم بزنم و هیپ هاپ گوش کنم و خیلی دوست دارم این حس رو و یه چيز که حس شوخ طبعیم بیشتر از بقیه موقع ها گل کرده و این قضیه باحالترم میکنه.
احتمالا تا دو ماه دیگه احتمالا یه موزیک میدم بیرون و همونطور که گفتم آماتور نمیرم جلو
همینطور که دارم این مطلبو مینویسم ونتونز - بریک دِ اورز رو گوش میکنم و چقد میتونم با این میوزیک حس بگیرم.
درضمن ازفر

انگار هوایی شدی و میگی من آدمتم 
دانلود رمان پیمان قلب ها  
نام رمان : پیمان قلب ها
نویسنده : خدیجه سیفی

 
کوهی از غم روی دلش سنگینی می کرد .حرفها و نگاهاي دو پسر مزاحم کمی آنطرفتر ایستاده بودند بیشتر آزارش می داد
-نیگاش کن.لامصب چه چشایی داره.چشاش به بزرگی آهو
-مژه هاشو بگو اگه سرو وضعش این جوری نبود می گفتم تازه از آرایشگاه دراومده.قیافش شبیه سیندرلاست
ولی سر وضعش بیشتر شبیه به اونهايی که پشت چراغ قرمز اسپند دود می کنند می خوره
-اگه جنگ بود می گفتیم از جنگ برگشته اند .سرو وضعشون اصلا به قیافه شو

دانلود رمان پیمان قلب ها 
بعضی اسم ها  
بعضی اسم ها اصلا می آیند تا در زندگیت خاص باشند...از یک جا به بعد هی تکرار میشوند...

شاید هم تو فکر میکنی تکرار میشوند(؟)
اما بی شک خاصند!
بعد از یک آدم که خاص میشود و اسمش هم خاص میشود هرکس که بیاید و اسم او را داشته باشد در دلت میپرسی تو هم "فلانی" هستی؟!
بعد میگویی نه!
این فلانی که به آن فلانی ربط ندارد ...
اما وقتی کمی گذشت او هم خاص میشود و ...
اصلا انگار بعضی اسم ها از بدو سرشتن خاکت برایت مقدر شده اند!
 انگار در سرنوشتند!
که هر بار بیایند دست روی گ

بعضی اسم ها 
کوتاهانه: صدای باد با تو سخن می گوید انگار...  
آری، آمده بودم و اکنون، سرگردانی بودم که سرگردانی نمی دانست. نه، سرگردانی نمی دانستم و سر بر نگردانم از راهی که آمده بودم، جز آنجا که ماندم و نرفتم. جلوتر نمی روی؟ بنگر و بنگر. ره پیمای شب را این چنین نباید دید. چه شد؟ جز ساییده شدن در سایه هاي ظلمت آن اجبار ظالمانه؟ که این اجبار انگار تو را نگه داشت و نرفتی. به پای خود آمدن و این پا، باید حال برود تا جاهايی که دور است و انگار از دیده نهان است در این شب تار. کجا مقصد خواهد بود؟ کجا توان آسود اندکی؟

کوتاهانه: صدای باد با تو سخن می گوید انگار... 
درصد وفای آدما!  
الان توی تلگرام یه داستانک خوندم دقیقا شرح حال اکثریت آدما بود تا وقتی باهات خوبن بهت محبت میکنن بهت عشق میدن براشون اهمیت داری که بهت نیاز دارن ولی خدا نکنه بهت بی نیاز شن انگار نه انگار هستی اصلا جوری رفتار میکنن انگار اصلا نبودی نیستی و بعدا هم قرار نیست باشی :| کاش امسال روی خودمون کار کنیم تا به همه دنیای اطراف مون و آدم ها فارغ از نیاز توجه کنیم و دوست ‌شون داشته باشیم :) به همه لبخند بزنیم حتی اگه به قیمت این باشه که بگن یارو دیوانه است ی

درصد وفای آدما! 
سختی ها تو رو قویتر میکنه  
فردا پس فردا دومین سالگرد فوت آقاجونم.دروغ چرا دوسال پیش وقتی خبر فوت آقاجون رو شنیدم ناراحت نشدم. روز خاکسپاری هم آخرین امتحان آخرین ترم دوره ارشدم رو داشتم و رفتم سر امتحان و انگار هم نه انگار.نمیدونم چرا ولی برعکس همه دختر عموها و دختر عمه هام یه قطره اشک هم نریختم!البته از نظر اطرافیانم من یه آدم سرسخت و بی احساس هستم که حتی موقع جدایی از همسرم هم گریه نکرده م. خب خوشحالم که کسی نقطه ضعفا و اشکا و ضجه هايی رو که توی اون برهه از زندگیم زدم رو

سختی ها تو رو قویتر میکنه 
روزگار نو  
یک سال پیش بی آنکه به اجزاء مسیری که هر روز از آن می گذشتم ، توجه کنم ، با شتاب می آمدم و می رفتم . صبح زود امروز چندان راه ها خلوت از آدم ها و سرشار از هیاهوی گنجشک ها بودند که از خود بی خود و بی اراده جذب ذره ذره عناصر زندگی شدم . شمشادها و گل اشرفی ها نو شده بودند . تغییر ساعت ، بیداری صبحگاه را جلو انداخته بود و هوا هنوز روشن نبود که برای رفتن به اداره از خانه بیرون زدم . انگار هر که زودتر آمده بود مالک جهان باشد . انگار راه ها ، درختان ، اتوبوس هاي

روزگار نو 
نوای بندگی  
حالم جوریست ک دنیا رو نمیخام مادیاتش نمیخام تو حال خود نیسم دلم هیچ نمیخاد انگار تا خدا راهی نیس میترسم از شبی ک دیگر صبح رو نبینم میترسم از وقتی ک دیگه فرصتی برا جبران نداشته باشم سخته وقتی حسی داشته باشی نفهمیه از چیه نمیدونم چم شده من ک اینقد ب بندهاي خدا وابسته بودم ب خدا امید نداشتم حالا انگار بندهاش برام اندازه مورچه شدن الان انگار تو چاهی افتادم ک هیچکس ب دادم نمیرسه انگار خدا منتظر من نشسته تا فقط یبار صداش بزنم بهش بگم ک چقد بهش اح

نوای بندگی 
خداحافظی (ترانه)  
 دانلود  تصنیف «خداحافظی»  با صدای زنده یاد ناصرعبدالهی  در این شامگاه پر برکت و زیبای بهاری تقدیم شما باد!  روحش شاد و یادش گرامی  ****** گریه کردم،گریه کردم اما دردمو نگفتم تکیه دادم به غرورم تا دیگه از پا نیفتم گریه کردم،گریه کردم چه ترانه بی اثر بود مثل مشت زدن به دیوار اولین فصل شکستن آخرین خدا نگهدار من به قلّه می رسیدم اگه هم ترانه بودی صد تا سدو می شکستم اگه تو بهانه بودی اگه هم ترانه بودی اگه تو بهانه بودی گریه کردم،گریه کر

خداحافظی (ترانه) 
  

فروشگاه

لینک عضویت در کانال تلگرام

عضویت در گروه تلگرام جوک کلیپ عکس


کانال تلگرام

جدیدترین مطالب