بی بلاگ

تمامی اطلاعات, خبرها و مقالات بصورت خودکار از سایت های فارسی دریافت و با ذکر منبع نمایش داده می شوند و بی بلاگ هیچگونه مسئولیتی در قبال محتوای آنها ندارد .
تولبار و نحوه استفاده از آن

تبلیغات

***

خیریه مهربانه

افزایش ورودی گوگل

پست ثابت

همت 110

تبلیغات

همت 110


ما با حالیم

به‌ترین هدیه  
کم‌ترین؟
بزرگ‌ترین؟
داریم مگه؟!
نداریم، از اون‌جا که من کلن با مفهوم بی‌نهایت، چه مثبت، چه منفی، مشکل دارم، پس حاليم نم‌شه چی می‌گی...

به‌ترین هدیه 
تبریک مثلا!  
سلام...
خیلی صبر کردم یه خورده از عید بگذره نکنه ذوقم شکوفا شد اومدم یه تبریک خوشگلی گفتم...شعری...عکسی...نچ! خبری نشد! حالا بعد از نه روز خیلی معمولی از اونجایی که عذاب وجدان پست نذاشتن گرفتم، دست از پا دراز تر...اومدم بگم...
عید...
همینجوری معمولی
مبارک!
پ.ن: میگم وقت کردین یه دعایی هم بکنین من یه ذره تو سال جدید نظم و برنامه ریزی حاليم شه! خیلی وقته نمیره تو کتم!
سال نود و چهار بهترین سال زندگیم بود، امیدوارم آخر سال آینده همینو بگم... :))

تبریک مثلا! 
پریدن ها  
چ.و.گ.ی که عروس شد، اومدم به مامان خبر دادم؛ زودی گفت تو ناراحت نشیا ، تو هم شوهر میکنی...وقت ازدواج تو هم میرسه...
دهنم وا موند. مامان یجوری گفت انگار شوکولاته. به منم میرسه. نگران نباشم! اصن موندم.مامان که هیچ وقت به این چیزا توجه نمیکرد و گیرم اگه سر مساله ای ناراحت میشدم، میگفت این لوس بازیا چیه، خودتو جم کن ، حالا خودش پیش دستی کرده بود و منو از ناراحت شدن برحذر میداشت!
اون موقع ها اصن حاليم نبود! تازه به آزادی اول دانشگاه رسیده بودم.اصن فکر از

پریدن ها 
آخرین سور  
از شدت آتش، نوک چوب قر گرفته بود، به خیال خودمان داشتیم آتش بازی می کردم، اولین سالی بود که دختر و پسر با هم دور شعله های آتش جمع شده بودیم، به گمانم کوچکتر از آنی بودیم که غنیمت آن لحظات را بدانیم. اوج داستان؛ من ندانسته وقتی سعی میکردم کاه های خاکستر شده داخل آتش را زیرورو کنم، چوب از دستم در رفت، و در هوا چند معلق زد، و خورد به پینار، به چشم چپ دخترک یازده ساله، یادم نیست اولین واکنشی که انجام دادم چه بود، اما خوب یادم است که پینار زد زیر گری

آخرین سور 
برجام، قفل است، کلید نمی شود  
تحریم، سانتریفیوژ، رونق، اعتدال، رکود، کلید، قفل، معیشت مردم، دیوار ترک خورده، وین، کری، ظریف، افراطی، فرجام، برجام.
کلیدواژه هایی که دو سال از عمر ملت صرف آن شده است. این دو سال با وعده هایی زیبا از رونق و گذشتن از رکود که بعضا به ادعا نیز مبدل می شد، گذشت. وعده ها یا به تعبیری ادعاها هر بار در بخشی از مسیر برجام توسط حسن رئیس جمهور تکرار می شد و امروز خوش حاليم چرا که برجام به فرجام رسید.
روز اجرای رفع تحریم ها فرا رسیده است. می خواهند با رفع

برجام، قفل است، کلید نمی شود 
اصن تو . کی بهت اجازه داد ...؟  
رب .
از همین اول برم سر ِ اصل مطلب (:
اصلا ،
با بعضی ها که حرف میزنی ،
میفهمی که بابا جان !
این اصن مال ِ این دنیا نیست .
این اصن مال ِ جای دیگه ای هست و باز بر می گرده همون جا ...
همون هایی که وقتی از سوریه بر میگردن ،
کلی ماه افسردگی می گیرن و گریه میکنن ،
که رفقام جلوی چشم هام رفتن پس چرا من اینجام و نرفتم ...
که بر میگرده و به شوخی به ما میگه شما دعا کردین که من شهید نشم همش تقصیر شماستااا .
که همیشه سرشون پایینه و حتی باهاشون که حرف میزنی ، بازم سرشون

اصن تو . کی بهت اجازه داد ...؟ 
به نام مادر  
به گمانم غروبِ روزِ سومِ پیاده‌روی بود، هوا به سمتِ تاریکی می‌رفت و من و سادات از قافله عقب مانده بودیم. اما خیالم راحت است. هم‌قدم کسی شده‌ام که خودش بارها و بارها پیش‌رو و پیش‌تاز گروه‌های مختلف بوده و از آن مهمتر، عربی زبان عشقش شده است... فقط باید حواسم باشد او را گم نکنم. میدانید؟ اینجا گم شدن با همه گم‌شدن‌های جاهای دیگر فرق دارد. اینجا گم شدن، گم کردنِ راه نیست. راه که مشخص است، همه به یک سمت میروند. آری! اینجا گم شدن، گم‌کردن همراه

به نام مادر 
زندگی و گذر عمر و ازین حرفای قلمبه سلمبه..  
سلام ^_^
*این روزا احساس میکنم زندگیم یه قسمت جدیدی ازش رو داره نشونم میده.داره بهم میگه نترس  و برو جلو و کم نیار.که ناامیدی خود شیطانه .خودتو باور داشته باش و قوی باش...
*این روزا سرم گرم کاره و مامان هم که پاهاش خیلی درد داره.دیگه همه کارها با خودمه.
*چند روز پیش که رفتیم باخواهرم و کلی گل خریدیم و منم کاکتوس خریدم واسه خودم..
*بعدشم یه خورده قرض داشتم دادم و درگیر کارو بار بودم.راسی دو تا کیف دوختم بقیشم تا فردا آماده س نشونتون میدم:

*هوراااا شکل

زندگی و گذر عمر و ازین حرفای قلمبه سلمبه.. 
ذهنم پراکنده اس ؛ پس پراکنده می خونید :دی.  
عکس از دیوار رنگی
عکس رو که دیدم ؛ دلم برای خوابیدن تنگ شد . حالا نه اینکه امروز خوب نخوابیده باشم ؛اتفاقا خیلی هم خوب خوابیدم ؛ ولی خوب این آرامش بچه ِ کم وسوسه برانگیز نبود . مثل وقتایی که مامان اینا بیدار شدن و رفتن دنبال کار و بار خودشون و من می رم رو تخت اونا می خوابم و از بزرگی تخت لذت می برم .با چشای نیمه باز دنبال ِ اون بالشت تپل تر ِ می گردم هر از گاهی هم از این سمت ِ تخت می رم اون ور تخت که هنوز گرم نشده . شنیدید که "خوابیدن تنهایی رو تخت دون

ذهنم پراکنده اس ؛ پس پراکنده می خونید :دی. 
  

فروشگاه

لینک عضویت در کانال تلگرام

عضویت در گروه تلگرام جوک کلیپ عکس


کانال تلگرام

جدیدترین مطالب